حديد مىديديم و مىانگاشتيم . چون چند شب آن حالت را مشاهده كرديم آن را كرامتى بزرگ دانسته از آن اراده نادم و از وزير عذر خواستيم .
و ديگر فاضل معاصر تنكابنى در كتاب قصص العلماء نقل كرده كه : « چون سيد مذكور در امر به معروف و نهى از منكر اصرار تمام داشت . اشرار هم در اذيّت آن قدوهء ابرار اصرار داشتند ، لهذا روزى سلطان به ديدن ايشان با آلات لهو و نقاره رفت . جناب سيد چون على الرسم به استقبال بيرون آمد و آن اوضاع را مشاهده نمود ، دست برداشت و عرض كرد : خداوندا ، بيش از اين ذلّت اولاد زهرا عليهم السّلام را مخواه . پس ، از كرامت او بهزودى زود آن سلطان دنيا را بدرود نمود .
و نيز مىگويد : بعض اشرار زهر قاتل در طعام مخصوص او داخل كردند و چون به نزد او حاضر نمودند اتفاقا گربه پيش آمد و پيش از شروع ، از آن طعام به آن گربه دادند . گربه چون بخورد بمرد . پس دانسته شد كه آن طعام مسموم بوده . ديگر از باب احتياط قفل بر مطبوخ خاص او زدند ،
و نيز مىگويد : در بعض اعصار حاكم آن ديار به چهار نفر از اشرار چهارصد دينار داد كه آن بزرگوار را بكشند . پس آن چهار نفر در دل شب با كمند از ديوار خانه بالا رفتند و داخل كتابخانه رفته در زير تختى پنهان شدند ، ديدند كه آن جناب در صحن خانه نشسته و كتاب دعايى در دست دارد و گريه مىكند و دعا مىخواند . يكى از ايشان تفنگى به دست گرفته كه بر سينهء او زند . دستش بلرزيد و تفنگ بيفتاد . پس اشاره به رفيق خود كرده . از براى او هم همين حالت دست داد . ملتفت گرديده نادم شدند و برگشتند ، و آن جناب به هيچ وجه اعتنايى به ايشان ننمود تا آنكه در آخر عمر به ناخوشى سوء الفنيه وفات كرده آخوند " ملّا على اكبر خوانسارى " آن جناب را غسل داده ، و حاضرين دستهاى او را بوسيدند و در كفن پيچيده بر او نماز كرده در جنب مسجد خود - حسب الوصيه - مدفون گرديد . جزاه اللّه عن الاسلام و أهله خير جزاء المحسنين انشاء اللّه « 1 » .
هامش
( 1 ) . قصص العلماء ، ص 167 و 168 ، در شرح حال سيد محمد باقر شفتى .