پس به من گفت : بشارت باد تو را كه امر تو به خير است . بعد از آن ، آن شخص اول به نزديك من آمد و روح مرا جذب نمود و هيچ جذبهاى آن جذبات كه بر من وارد آورد نبود مگر مانند آنكه از آسمان شدّتى بر زمين وارد آيد . پس آن جذبات به اينطور بود تا آنكه روح من به سينهء من رسيد . بعد از آن به يك حربهاى به من اشاره نمود كه اگر بر كوه وارد مىگرديد گداخته و از هم مىپاشيد . پس روح مرا از راه بينى بيرون كشيد پس در آنوقت آواز گريه از اهل خانه من بلند گرديد ، و نبود چيزى كه گفته شود يا آنكه كرده شود مگر آنكه من آن را مىديدم و مىشنيدم .
پس چون گريه و جزع ايشان بر من شديد گرديد ، ملك الموت غضبناك بر ايشان نگريست و گفت : اى جماعت ! گريه و جزع شما بر چهچيز است ؟ قسم بهخدا كه من ظلم به او نكردم كه شكايت نماييد و عداوتى با او نداشتم كه فرياد كنيد و گريه نماييد بلكه ما و شما بندگان يك خداونديم و اگر شما را به قبض روح ما امر مىنمود چنانكه ما را مأمور به قبض روح شما فرمود ، هرآينه اطاعت او مىكرديد چنانكه ما كرديم . قسم بهخدا كه ما او را نگرفتيم مگر بعد از آنكه رزق او تمام شد و اجل او دررسيد ، و او بر خداوند كريم وارد گرديد كه حكم نمايد در حقّ او آنچيز را كه خواهد و او بر همهچيز قادر است . پس اگر صبر كرديد اجر يابيد و اگر جزع نموديد مؤاخذه گرديد . مرا به سوى شما رجعتها خواهد بود تا آنكه پدران و مادران شما را ببرم و پسران و دختران شما را قبض روح نمايم .
بعد از آن ملك الموت از نزد من برفت و روح مرا با خود برد . پس ملكى ديگر بيامد و روح مرا از او بگرفت و آن را در جامهاى از حرير پيچيد و آن را با خود بالا برد به يك طرفة العين [ - چشم بههم زدن ] در محضر پروردگار بگذارد و چون روح من در محضر پروردگار حاضر گرديد خداوند عزّ و جلّ سؤال فرمود روح مرا از گناهان صغيره و كبيره و از نماز و روزهء شهر رمضان و حجّ بيت الحرام و قرائت قرآن و زكات و صدقات و از وظايف ايام و اوقات و طاعت والدين و قتل نفس محترم ، به غير حقّ ، و اكل مال يتيم و از مظالم عباد و از نماز در تاريكى شب در آنوقت كه مردم در خوابند ، و مانند اينها .
بعد از آن روح مرا به زمين برگردانيدند به اذن خداوند . پس غسّال به نزد من آمد و بدن مرا برهنه نمود از جامههاى من . پس در آنوقت روح من ، غسّال را آواز داد كه : اى بندهء
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 696
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٦٩٦