علي الجنّة محرّمة على الأنبياء حتى أدخلها [ انا ] ، و على الأوصياء حتى تدخلها أنت ، و على الامم حتى تدخلها امّتي [ و على امّتى ] حتى تقروا [ يقرّوا ] بولايتك و تدينوا [ و يدينوا ] بإمامتك ، يا علي و الذي بعثني بالحقّ نبيا لا يدخل الجنة احد إلّا من أخذ منك بنسب أو سبب » ؛ يعنى : يا على ! بهشت بر پيغمبران حرام است تا آنكه من داخل شوم ، و بر اوصياء پيغمبران حرام است تا آنكه تو داخل شوى ، و بر امّتها حرام است تا آنكه امّت من داخل شود ، و بر امّت من حرام است تا آنكه اقرار به ولايت تو كنند و اعتقاد به امامت تو نمايند . يا على ! قسم به آنكسى كه مرا به حقّ مبعوث به پيغمبرى گردانيده ، كه داخل بهشت نمىشود مگر كسىكه به نسب يا سبب از تو اخذ نمايد .
دعبل گويد : بعد از آن گفت : يا دعبل ، اخذ كن اين را كه ديگر مثل آن را از مثل من نخواهى شنيد . اين بگفت و در زمين فرورفت و ديگر او را نديدم » « 1 » .
واقعهء دهم [ مكاشفهء اصبغ بن نباته است ]
مكاشفهء " اصبغ بن نباته " است كه در كتاب مناقب " شاذان بن جبرئيل قمى " است - رحمه اللّه - كه « روايت كرده آن را از شيخ الاسلام " ابى الحسن بن على بن محمّد المهدى " به اسناد صحيح از " اصبغ بن نباته " كه او گفت كه : من با سلمان فارسى رحمه اللّه بودم در آن وقت كه امير مدائن بود در زمان امير المؤمنين عليه السّلام ؛ زيرا كه او را عمر بن خطاب والى مدائن گردانيد و برقرار بود تا آنكه امر خلافت و ولايت در ظاهر امر به على بن ابى طالب عليه السّلام منتقل گرديد .
اصبغ مىگويد : روزى به نزد سلمان رفتم در حالتى كه مريض بود به آن مرضى كه در آن وفات نمود ، و چون او را مريض ديدم او را همه روز عيادت مىنمودم در مرض او تا آنكه امر او شديد گرديد و يقين به مردن نمود . پس متوجه به من شد و گفت : يا اصبغ ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به من عهد كرده و فرموده يا سلمان ، چون وفات تو رسد ميّت با تو سخن گويد و مىخواهم بدانم كه وفات من نزديك شده يا نه ؟ اصبغ گفت : اى سلمان ، اى برادر من ، چه مىفرمايى كه من بجا آورم . سلمان گفت : برو با خود تابوتى بياور و آن را از براى من آماده
هامش
( 1 ) . المنتخب للطريحى ، جزء اوّل ، مجلس دهم ، ص 215 و 216 .