مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ
« 1 » . و ملائكه و ساير پيغمبران مثل اين گويند . پس محمّد و على و حسن و حسين عليهم السّلام به سجده افتند و گويند : خدايا غضب كن ؛ زيرا كه حرمتت هتك شده و اصفيايت كشته شدند و صالحان بندگانت ذليل گرديدند . پس خدا هرچه خواهد ، كند و آن ، روز وقت معلوم است » « 2 » .
و در روايت " يعقوب بن سرّاج " آن حضرت فرمود : « فرج شيعه در وقتى است كه بنى عباس باهم اختلاف نمايند و مردم در امر ايشان طمع كنند و اعراب لجام اطاعت بركنند و " شامى " ظهور كند و رو آورد و " حسنى " حركت كند و صاحب حق با ميراث رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از مدينه به مكه بيرون رود . راوى عرض كرد : ميراث رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چيست ؟
فرمود كه : شمشير و پيراهن و عمّامه و لباس و چوبدست و زره و زين آن حضرت است .
پس از مدينه بيرون رود و وارد مكه شود . پس در آنجا شمشير او از غلاف خود درآيد و پيراهن را بپوشد و پرچم بيرق را بگشايد و لباس پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را بپوشد و عمّامهاش را بر سر گذارد و چوب او را به دست گيرد و در باب ظهورش از خدا اذن خواهد . پس بعض دوستانش بر آن مطلع شوند . در آنوقت " حسنى " بيايد و بر ظهور آن حضرت مطلع شود ، و خروج كند قبل از خروج آن حضرت ، و اهل مكه بر او بشورند و او را كشته سر او را روانه شام نمايند . در اين حال قائم عليه السّلام خروج كند و مردم با او بيعت نمايند . پس " شامى " لشكر به مدينه فرستد و اولاد على عليه السّلام از مدينه به مكه گريزند و به آن حضرت ملحق شوند و لشگر " شامى " در نزديكى مدينه هلاك گردد . پس آن حضرت به سوى عراق رو آورد و لشكر به سمت مدينه فرستد و اهل مدينه كه از خوف شامى به اطراف گريخته بودند مطمئن گشته به مدينه برگردند » « 3 » .
و در روايت " عيص بن قاسم " فرمود : « صاحب شما كسى است كه بنى فاطمه عليها السّلام بر وى اتفاق كنند . پس چون ماه رجب شود با نام خداى عزّ و جلّ به سوى او رو آورند ، و اگر هم تا
هامش
( 1 ) . سورهء نور ، آيهء 55 : « خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند وعده مىدهد كه قطعا آنان را حكمران روى زمين خواهد كرد ، همانگونه كه به پيشينيان آنها خلافت روى زمين را بخشيد . . . » .
( 2 ) . غيبت نعمانى ، ص 676 ، باب 14 ، ح 56 .
( 3 ) . كافى ، ج 8 ، ص 224 و 225 ، ح 285 ؛ غيبت نعمانى ، ص 270 ، باب 14 ، ح 43 .