تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 564

مساهمون:

ص٥٦٤
روى تخته‌پاره [ اى ] خود را در ساحل جزيره ديديم . از آن تخته پياده شده در آن جزيره مىگرديديم . ناگاه حيوانى بزرگ ديديم كه اگر كسى در نزد سر آن بودى دنبال آن را نديدى . سر آن مانند شير و پشتش چون پشت گاو و رويش مانند انسان و تمام اعضاى او گل‌گل . از ملاحظه آن خلقت عجيب متعجّب شديم . گفتم : سبحان اللّه ، هرگز به اين هيئت و صورت ، حيوانى نديده‌ام . چون آن حيوان بشنيد ، به سخن درآمده گفت : راكب من ، از من عجيب‌تر باشد ؛ زيرا كه مركب دجال - خبردهندهء ما فى البال - هستم و خود او در اين جزيره در قصرى مشيّد ، مقيّد است . پس ما نشان آن قصر گرفته به سوى آن رفتيم . شخصى را ديديم كه يك چشم او ممسوح و اثرى در آن نبود و چشم ديگر خون‌آلود چون دانه عنّاب و انگور بر روى آب مىنمود . دوش و سينهء او به‌غايت فراخ و در ميان دو شانهء او موها مانند نيزه روئيده و در پيشانى او " كافر باللّه " نوشته شده و از كعب تا به زانو مقيّد به قيود گرديده . چون نظرش به ما افتاد بانگى بزد و هيكل او آماس كرده پر از باد گرديد به‌طورى كه آن زمين را پر كرد . چون ساعتى گذشت تسكين يافته به حال اوّل برگشت و روى به من آورده گفت : " تميم‌دارى " توئى ؟ گفتم : آرى . گفت : نزد من آى . چون نزد وى شدم گفت : " يحيى طبريّه " را ديدى ؟ گفتم : آرى . گفت : آب چونست ؟ گفتم : بسيار است . گفت : شايد آشاميده شود آنچه در آنست ، و آنچه در ميان آن باشد خورده شود ، و زنان و اطفال آنجا اسير گردد و مردان كشته شود و نهرها از خون‌ها جارى گردد . پس ، از نخل به لسان سؤال نمود كه ميوه مىدهد ؟ گفتم : آرى . گفت : زود باشد كه ميوه‌اش منقطع شود . پس ، از چشمه پرسيد كه در آن آب هست ؟ گفتم : آرى ، آبش بسيار و محصولش بىشمار و زارعان در اطراف فراوان . پس گفت : اى تميم ، محمّد صلّى اللّه عليه و آله را ديده‌اى ؟ گفتم : كدام محمّد را گوئى ؟ گفت : محمّد نبى عربى هاشمى صلّى اللّه عليه و آله تهامى كه در مكه متولد شد و به مدينه هجرت كرد . دين او بهترين اديان و كتاب او بهترين كتاب‌هاى آسمان ، و امت او بهترين امم و اهل اديان است . او است صاحب لوا و كرامت و حوض و شفاعت . اى تميم ، چون او را ملاقات نمائى تصديق كن و به او ايمان آور و بدان كه اين نصيحت كه به تو كردم به كسى نكرده‌ام .