تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
[ حضرت صاحب الزمان عليه السّلام ] اين بفرمود و از نظر غايب گرديد . چون محمّد بن عيسى اين بديد از حصول مقصود شاد و مسرور گرديد و بر مفارقت آن قدوهء ابرار ، مانند ابر بهارى آغاز گريستن نمود . و در بعض حكايات اين قصه چنين است كه از تأخير جواب پرسيد . آن حضرت معلل به وسعت زمان استمهال نمودند و فرمودند كه اگر يك شب مهلت مىخواستيد همان شب را به مقصود مىرسيديد . و بالجمله محمّد بن عيسى با بشارت و نويد به سوى قوم برگشت و چون آفتاب برآمد والى ، ايشان را از براى جواب طلبيد . همگى به نزد والى رفتند و حسب الامر امام عليه السّلام معمول داشتند و صدق جميع وقايع بر رجال دولت و اهل مملكت واضح و لايح گرديد و روى وزير از شدّت انفعال و شرمسارى قيرگون ، و زن و مرد آن بلاد مسرور و شادمان گرديدند . پس والى چون اين بديد ، به سوى محمّد بن عيسى متوجّه گرديد و بپرسيد : كى [ - چه‌كسى ] تو را بر اين امور اخبار نمود و اين وقايع از كجا به تو معلوم گرديد ؟ گفت : از حجّت پروردگار و وصى رسول مختار ، امام عصر و صاحب امر و مهدى غايب از انظار . گفت : امامان شما كيانند ؟ يك‌يك از ائمه طاهرين را ذكر نمود و بر امام عصر عليه السّلام ختم كرد . والى گفت : دست خود را دراز كن . پس دست او را بگرفت و گفت : « أشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له و انّ محمّد عبده و رسوله و انّ علي بن أبي طالب أمير المؤمنين خليفته بلافصل و انّ الأئمّة من ولده أئمّتي و سادتى و قادتى بهم أتولّى و من أعدائهم أتبرئ » پس امر به اكرام محمّد بن عيسى و اهل بحرين نمود و از ايشان عذر بخواست و امر بكشتن وزير كرد و او را به اشدّ عقوبات به يار غار رسانيدند . راوى گويد كه : اين قصّه تاكنون در ميان اهل بحرين مشهور و قبر محمّد بن عيسى در ميان قبور ايشان معروف و به اين كرامت موصوف و خلايق آن ديار و نواحى به زيارت آن مزار طالب و راغب ، به‌طورى كه صبيان و نسوان به آن اعتقاد و اذعان دارند و الحمد للّه ربّ العالمين » « 1 » .
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 178 - 180 .