مجلس برخواستند . و از براى تدبير كار مجلسى آراسته ، گرد يكديگر برآمدند و در باب جواب مشورت كرده ، اشهب فكرت را در حل اين مشكل به جولان درآوردند .
آخر الامر نتيجه افكار آن شد كه در تدبير اين كار دست توسّل به دامن ولى پروردگار زنند و جواب را از امام عصر و والى حقيقى ملك در اين اعصار خواهند . به اينكه سه نفر از اخيار ملك خود را انتخاب كردند و مقرّر داشتند كه هريك از ايشان در شبى از اين سه شب به صحرا بيرون رود و خدا را عبادت و مناجات كند و به آن بزرگوار استغاثه نمايد .
شايد آن بزرگوار جواب اين سؤال را بيان فرمايد .
پس نامزد شب اوّل بيرون رفته پس از عبادت و مناجات بسيار ، در مقام استغاثه با آن بزرگوار برآمده . تمام آن شب را تا آن زمان كه شاهد صبح ، نقاب ظلمت را برداشته صرف اين كار نمود و شاهد مقصود ديده نگشود . مأيوسانه بسوى اهل خود مراجعت نمود . پس در شب دوم شخص دوم را روانه نمودند . او هم پس از اهتمام و كوشش تمام نااميد برگشت و خوف و اضطراب خلق افزون گرديد .
پس شخص سوم را در شب سوم فرستادند و او مردى بود صاحب فضل و تقوا موسوم به " محمّد بن عيسى " . آن مرد صالح سر و پاى خود را برهنه نمود و با خضوع و خشوع تمام رو به سوى آسمان آورد . اتفاقا آن شب هم از غايت تاريكى مانند روى زنگيان و دل ناصبيان تيره و تار بود ، و وحشت بر وحشت مىافزود ، و آن شب را به دعا و عبادت و گريه و زارى بهسر برد ، و در باب خلاصى مؤمنان و رفع اين بليهء هايله از ايشان ، به خدا و رسول و ارواح آل اطهار عليهم السّلام توجه نمود و به امام عصر عليه السّلام استغاثه كرد و آن به آن گريه و زاريش افزون تا آنكه وقت قريب به آخر و شب به سحر رسيد و كسى را نديد . آه از نهادش برآمد و از ملاحظهء حال قوم و محرومى خود محزون و دلتنگ گرديد و بر حالت خود و ايشان گريستن آغاز نمود . ناگاه شخصى را در نزد خود حاضر ديد كه به او خطاب فرمود كه : يا محمّد بن عيسى ، تو را چه شود و از براى چه به اينجا آمدهاى و به اينطور گريان و هراسانى ؟
گفت : اى مرد ، مرا به حال خود واگذار كه دردم گفتنى نباشد . گفت : آخر من آن را بدانم . گفت : به غير امام خود نگويم و كسىكه قادر بر علاج آن نباشد از او نصرت و يارى نجويم . گفت : يا محمّد بن عيسى ، من همانم كه گويى و آن كنم كه جويى . گفت : اگر تو
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 435
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٤٣٥