تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦

[ تشرف عطوهء حسنى ]

دوم از اين طايفه " عطوه حسنى " مىباشد كه نيز " على بن عيسى رحمه اللّه " روايت كرده « از " سيّد باقى " پسر " عطوه حسنى " كه او گفت كه : بيضتان پدر او - عطوه - ورم كرده بود ، و بر مذهب طايفه زيديّه بود و اولاد او بر مذهب اماميه بودند و ايشان را از آن منع مىنمود و مىگفت : من شما را بر اين مذهب تصديق نكنم و قائل به آن نشوم ، تا آن‌وقت كه صاحب شما يعنى مهدى عليه السّلام مرا از اين مرض عافيت دهد و بيايد و مرا شفا دهد . اين كلام مكرر از او صادر شد . اتفاقا در شبى از شب‌ها در وقت نماز عشا ، در يك جا اجتماع نموده بوديم . ناگاه ديديم كه پدر [ مان ] صيحه مىزند و فرياد مىكند و به ما استغاثه مىنمايد . پس ما به سرعت به نزد وى رفتيم . چون ما را ديد ، گفت : برويد و به صاحب خود برسيد كه الان نزد من بود و برفت . چون اين بشنيديم بيرون دويديم و اطراف خانه و خارج را گشتيم و كسى را نديديم . برگشتيم و شرح واقعه را از او پرسيديم . گفت كه : من در اينجا تنها بودم . ناگاه شخصى به نزد من آمد و گفت : يا عطوه ! گفتم : لبيك ، تو كيستى ؟ گفت : من صاحب و امام پسران تو هستم . آمده‌ام از براى آنكه تو را از اين درد و بيمارى عافيت دهم و صحّت بخشم . پس دست دراز كرد و پوست خصيّه مرا كه وردم كرده بود بگرفت و بفشرد [ و رفت ] ، و پس از آن دست دراز نموده اثرى از آن ورم نديدم . راوى گويد كه : پسرش نقل كرد كه : بعد از آن پدرم مانند آهو مىدويد و اصلا مرض نداشت و اين قصه مشهور گرديد و از غير پسرش هم آن را شنيدم . " على بن عيسى " گويد كه : در اين باب از آن حضرت اخبار بسيار است ؛ چنان كه جماعتى كه در راههاى حجاز و غير آنها وامانده بودند ، در اثناء آن [ راهها ] حضرت را ديده و نجات يافته‌اند و به جايى كه مىخواستند [ بروند ، توسط آن حضرت ] رسانيده [ شده ] و اگر ذكر آنها باعث طول نمىشد پاره‌اى از آنها را ذكر مىكرديم و همين‌قدر كه وقوع آن به زمان نزديك بود كافى است » « 1 » .
هامش
( 1 ) . كشف الغمّة ، ج 3 ، ص 300 و 301 .