كرده آندو منزل را به رفاقت ايشان طى نمودم و به سرزمين ايشان كه آبادانى بود رسيدم .
بعد از آن پياده شده به اختيار خود از آن ده به ده ديگر رفتم تا آنكه به ابتداى آن سرزمين رسيدم . اهل آن مكان گفتند كه از اينجا تا جزيرهء رافضيان سه روز مسافت باقى مانده . پس درنك نكرده از آنجا گذشتم . به جزيرهاى رسيدم كه چهار قلعه توى هم داشت و برجهاى بلند و محكم در آنها بود و آن جزيره و حصارها در كنار دريا واقع بودند و آن قلعه را در بزرگى بود كه آن را باب بربر مىگفتند . از آن در داخل شدم كوچهها را سير مىكردم و مسجد آنرا مىپرسيدم تا آنكه مسجد را يافته داخل آن گرديدم . آنرا جامعى بزرگ ديدم كه در لب دريا در سمت غربى آن شهر واقع گرديده بود . در جايى از آن مسجد به جهت استراحت نشستم . ناگاه مؤذن به اذان ظهر صدا بلند كرد « و حىّ على خير العمل » در اذان گفت [ و ] بعد از فراغ از اذان به تعجيل فرج حضرت صاحب الزمان عليه السّلام دعا نمود . چون اين ديدم از غايت شوق گريه در گلويم گره كرده آغاز گريستن نمودم .
بعد از آن مردم شهر دستهدسته وارد مسجد گرديدند و در چشمهء آبى كه در جانب شرقى مسجد بود وضو مىكردند و من شادان و خندان ايشان را مشاهده مىنمودم ، زيرا وضوى ايشان را به طريق اهل بيت عليهم السّلام و موافق شيعه مىديدم . پس از وضو در ميان ايشان مردى خوشرو باوقار و آرام ظاهر گرديده در ميان محراب مسجد قرار گرفت . صفوف جماعت در پشت سر او منعقد گشته اقامهء جماعت با او نمودند بهطورى كه در طريقهء اهل بيت عليهم السّلام از آداب و واجبات و مستحبات وارد بود و تعقيب و تسبيح را هم به طريق شيعه بجا آوردند و من به جهت خستگى راه و مشقت سفر درك جماعت با ايشان ننمودم .
چون از نماز فارغ شدند و ترك جماعت مرا ديدند متوجه من شدند و از حالم پرسيدند و گفتند : نماز را در كجا آوردى و مذهب چه دارى ؟ گفتم : اصلم از عراق و مذهب اسلام دارم و « اشهد ان لا إله الّا اللّه وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله ارسله بالهدى و دين الحقّ ليظهره على الدين كلّه و لو كره المشركون » مىگويم .
گفتند : ايندو شهادت براى تو فايدهاى ندارد مگر آنكه جانت را در دار دنيا حفظ نمايد كه كشته نشوى . چرا شهادت ديگر نگويى تا آنكه بىحساب داخل بهشت گردى ؟
گفتم : آن شهادت كدام است ؟ خدا شما را رحمت كند آنرا به من ياد دهيد .
دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 398
مساهمون: محمود بن جعفر عراقى ميثمى
ص٣٩٨