تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
به اين ملاحظه ، مراسالات عديده به او نوشت و در آنها ، اظهار دعواى وكالت از جانب حجّت كرد . رفته‌رفته به او نوشت كه من از آن جناب مأمورم كه تو را دعوت كنم و از براى اذعان تو ، حجّت و برهان آورم ، تا آن دلت قوّت گيرد و شكّت زايل گردد و " ابو سهل " به او پيغام داد كه مرا از تو در اين باب امرى جزئى و كارى بسيار آسان خواهش هست . آن ، اين است كه مرا به كنيزان ، ميلى مفرط و محبتى بىپايان است و پيرى و سفيدى ريش ، مانع از تمكين كنيزان باشد . لهذا در هر جمعه - پنهان از ايشان - محتاج به خضاب و كتمان آنم و اين بر من زحمتى باشد گران ؛ زيرا كه با اطلاع آنها ، نزديكى من به دورى و وصالم مبدل به هجران شود . توقع دارم كه به رفع اين زحمت ، بر ايشان منّت و بر من احسان نمائيد و چون اين مرحمت عنايت شود ، در قلبم اطمينان و بر لسانم اقرار به تصديق آن واقع گردد ، مردم را به اطاعت شما دعوت نمايم . چون " حلاج " اين كلام شنيد ، از او رميد و مأيوس گرديد و دانست كه در اين باب خطا كرده و در اين اظهار رسوا گرديده . [ پس ] جواب او نداد و رسول نزد وى نفرستاد و " ابو سهل " اين واقعه را بعد از آن ، نقل مجالس نمود و آلت استهزاء و سخريّه در نزد اكابر و اصاغر مىنمود . و او را رسوا كرد . و بطلان و كذب ادعا و افتراى او را ظاهر و هويدا فرمود و شيعيان را از دام او ربود . شيخ طوسى فرموده كه : خبر دادند به من جماعتى از " ابى عبد اللّه ، حسين بن على بن حسين بن موسى بن بابويه " كه : پسر " حلاج " به شهر قم آمد و مكتوبى در باب خود به " ابى الحسن " نوشته كه در آن مكتوب ، او و اهل قم را به اطاعت خود دعوت كرده بود و نوشته بود در آن‌كه : من فرستادهء امام عليه السّلام و وكيل اويم . راوى گويد كه : چون اين مكتوب به دست پدرم افتاد ، آن‌را پاره نمود و به كسىكه آن را آورده بود ، گفت : چه‌چيز تو را به جهالت انداخته . آن مرد گفت كه : او ما را به سوى خود خوانده . تو چرا مكتوب او را پاره كردى . چون پدرم اين بشنيد ، او را استهزاء نموده ، بر او بخنديد . پس از جاى خود برخواست و با اصحاب و غلامان به دكان خود رفت . چون وارد آن خان [ - كاروانسرا و تيمچه ] شد كه در آن دكان داشت ، جميع اهل آن مكان به تعظيم او برخواستند ، مگر يك