هشتم : از ايشان مرد فارسى
، كه بحرانى از شيخ كلينى به سند خود از " ضوء بن على عجلى " روايت كرده كه گفت : « مردى از اهل فارس به فلان نام گفت كه : به سامره آمده در در خانه عسكرى عليه السّلام ملازم شدم . آن حضرت مرا خواند . بر او داخل شدم و سلام كردم .
فرمود : به چهكار آمدهاى ؟ عرض كردم : به عزم ملازمت خدمت شما . پس به من فرمود كه :
ملازم باب شو و كار دربانى را به من واگذاشت و من با خدّام آن جناب در خانه بودم و مىرفتم [ و ] ضروريات از بازار خريده مىآوردم و بدون اذن داخل خانه مىگرديدم ، هر وقت كه مردمان ديگر در خانه بودند .
پس يك روز بر آن حضرت داخل شدم و او در خانه مردانه بود . آواز حركتى شنيدم در خانه . پس مرا آواز داد كه : توقف كن . داخل مشو . پس نتوانستم داخل گردم و نه خارج شوم . پس كنيزى بيرون آمد و با او چيزى بود كه او را پوشيده بود . بعد از آن ، آن حضرت مرا آواز داد كه : داخل شو . من داخل شدم و آن كنيز را آواز كرده برگشت و به او فرمود كه :
آنكه با خوددارى ظاهر كن . پس ظاهر كرد آن كنيز پسرى را خوشرو ، و شكم او را نمود .
ديدم كه از گلو تا ناف آن كودك ، مويى سبز نه سياه روييده . پس آن حضرت به من فرمود كه :
اين صاحب شما مىباشد . پس آن كنيز را فرمود كه او را برداشته ، ديگر بعد از آن او را نديدم تا آنكه آن حضرت وفات نمود » « 1 » .
نهم : از ايشان مرد مداينى
، كه نيز بحرانى از شيخ مذكور به سند خود از " ابى احمد بن راشد " روايت كرده كه : « مردى از اهل مداين گفت كه : من به حج رفتم با رفيق خود و به موقف رفتيم و در حال وقوف ، جوانى را ديديم كه نشسته و ازارى و ردايى پوشيده بود و بر پاى او نعلين زردى بود ، و ازار و رداى او را به صد و پنجاه دينار قيمت كرديم ، و اثر سفر در او مشاهده ننموديم . پس سائلى به نزد ما آمده او را رد كرديم . آن سائل به نزد آن جوان رفته از او سؤال كرد . آن جوان از روى زمين چيزى برداشته به او داد . آن سائل او را دعاى بليغ نمود و طول داد در دعا . پس آن جوان برخواسته از نظر ما غايب شد .
پس به نزد سائل رفتيم و از او جويا شديم كه : واى بر تو ! مگر آن جوان به تو چه داد
هامش
( 1 ) . همان ، ص 182 ؛ كافى ، ج 1 ، ص 514 و 515 و 329 .