فلان پنبهفروش ، كه آن مال را در عدل پنبه او گذاشته ، فراموش كرده و آن عدل را كه بر آن فلان و فلان مكتوب است بگشا كه آن مال در آن باشد . آن مرد متحيّر گرديد و برفت و چنان يافت كه شنيد « 1 » .
معجزهء بيست و نهم : [ محمّد بن صالح و دو تقاضا ]
همان جناب از كتاب " الثاقب فى المناقب " روايت كرده از " محمّد بن صالح " كه گفت : به آن حضرت نوشتم در باب كسىكه محبوس " عبد اللّه وزير " بود و سؤال دعا به جهت استخلاص او نمودم ؛ و ديگر [ اينكه ] كنيزى داشتم اذن خواستم كه او را استيلاد كنم يعنى وطى نمايم ، به اميد آنكه اولادى از او بهوجود آيد . پس جواب آمد به اين مضمون كه :
كنيز را استيلاد كن ، هرچه خدا خواهد آن شود ، و محبوس را خدا خلاص خواهد كرد . پس كنيز را دخول كردم طفلى زائيد و خود او بمرد و محبوس در روز ورود توقيع ، رها گرديد « 2 » .
معجزهء سىام : [ خبر از مردن مولود ]
نيز از " ابو جعفر " روايت كرده كه از براى من مولودى شده و به آن حضرت نوشتم و اذن خواستم كه او را در هفت روز يا هشت تطهير نمايم ؛ يعنى سر او را بتراشم و او را ختنه نمايم . جواب بيرون آمد كه - او بميرد و به عوض آن ديگرى و ديگرى عطا شود ؛ اول را " احمد " نام كنى و دوم را " جعفر " و چنان واقع گرديد . پس زنى را در پنهانى تزويج نموده و دخول كردم و دخترى زائيد مغموم شده . شكايت كردم . جواب آمد كه چهار سال زياده نماند و چنين شد . پس بيرون آمد كه خدا مدارا مىنمايد و شما عجله داريد « 3 » .
مؤلف گويد : معجزاتى كه به دست سفراء جارى شده ، بسيار است و ما به اين عدد اقتصار كرديم ؛ زيرا كسىكه ملازمان او مصدر بعض اين امور شدند ، انكار امامت او ، كار مردمان دل كور باشد
وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ
« 4 » « و العاقل يكفيه الاشارة و الى اللّه تصير الامور » .
هامش
( 1 ) . مدينة المعاجز ، ج 5 ، ص 250 ؛ الخرائج و الجرائح ، ج 3 ، 1113 ، ح ش 29 .
( 2 ) . مدينة المعاجز ، ج 5 ، ص 243 ؛ الثاقب فى المناقب ، ص 611 ، ح ش 556 .
( 3 ) . مدينة المعاجز ، ج 5 ، ص 243 .
( 4 ) . سوره نور ، آيه 40 .