وارد همدان شده . ديگر باره به جهت اهتمام در حفظ ، آنها را بيرون آورده سركشى كردم و يكى از آنها را ناقص و مفقود ديدم كه وزن آن يكصد و سه مثقال بود - يا آنكه گفت :
نود و سه مثقال - پس ، از مال خودم به عوض آن ، شمشى ريخته به همان وزن ، و در جاى آن گذاشتم .
پس چون وارد مدينة السلام ، يعنى بغداد شدم ، به خدمت حسين بن روح رفته آنها را تسليم او كردم . پس ديدم دست برده و آن شمشى را كه از مال خود ، به عوض آن شمش مفقود ريخته بودم ، به جانب من انداخت و گفت : اين شمش مال ما نيست . شمش ما را در منزل سرخس مفقود كرده در آن مكانى كه بالاى رمل خيمه زده و آن شمش در زير رمل مستور شده . بايد رجوع كنى به آن مكان ، و منزل بكنى در همانجا كه منزل كرده و طلب نمايى آن شمش را همانجا ، در زير رمل آن را خواهى يافت و بهزودى به سوى ما برخواهى گرديد ، لكن مرا ديگر نخواهى ديد .
راوى گويد كه : من به سرخس برگشتم و در همان مكان اول منزل كرده و آن شمش را بعد از طلب ، يافته به بلد خود رفتم . چون سال آينده به مدينة السلام مراجعت نمودم آن شمش را با خود بردم . چون داخل بغداد شدم ، " شيخ ابو القاسم حسين بن روح " به رحمت ايزدى و اصل شده ، وفات كرده بود و آن شمش را با خود برده ، تسليم " ابو الحسن على بن محمّد سمرى " نمودم » « 1 » .
و اين روايت را در كتاب مذكور از " ابن بابويه " ، از " ابو جعفر محمّد بن على بن احمد بن روح بن عبد اللّه بن منصور بن يونس بزرج " صاحب صادق عليه السّلام نقل كرده كه گفت : شنيدم از " محمّد بن حسن صيرفى " كه ساكن شهر بلخ بود ، تا آخر آن « 2 » .
معجزه بيست و ششم : [ زبان گشودن شخص لال در كربلاء ]
" سيد بحرينى " از " راوندى " روايت كرده كه " ابو عبد اللّه بن سروه قمى " از مردى اهوازى كه عابد و متهجد بود - موسوم به " سرور " - نقل كرده كه گفت : من لال بودم و نمىتوانستم تكلم كنم . پس پدر و عمويم مرا در سن سيزده يا چهارده سالگى به نزد " حسين بن روح "
هامش
( 1 ) . مدينة المعاجز ، ج 5 ، ص 236 و 237 ؛ و الثاقب فى المناقب ، ص 600 و 601 ، ح ش 547 .
( 2 ) . همان ، ص 237 .