تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
در نزد ما شش هزار دينار مال امام عليه السّلام جمع شده و خواهش آن داريم كه با خود ببرى و به امام عليه السّلام برسانى . من گفتم كه : همه مىدانيد كه مردم در حيرتند و من هم در اين وقت ، باب آن جناب را نمىشناسم . گفتند : ما به تو وثوق و اطمينان داريم و به غير از تسليم به تو ، چاره‌اى نداريم . تو هم در باب تسليم هرچه تكليف خود دانى ، چنان كن . لاعلاج قبول نموده . از يك‌يك ، كيسه‌كيسه قبض كرده ، با خود برداشته بيرون آمده ، وارد " قرميسين " كه " احمد بن حسن " در آنجا بود ، شدم . چون احمد مرا ديد ، مسرور گرديد . او هم هزار دينار با ساروقى مهر كرده از لباس - كه ندانستم در او چه آورده - به من داد كه اين را هم با خود بردار و بدون حجت و دليل به كسى مده . آنها را هم لابد [ - ناچار ] قبول كردم . تا آنكه وارد بغداد شده از ابواب ناحيه پرسيدم . گفتند : " باقطانى " و " اسحاق احمر " و " ابى جعفر عمرى " ، هريك دعوى بابيت مىنمايند . من در اول امر به ديدن " باقطانى " رفته ، او را شيخى بزرگ با مريدهاى ظاهرى ديدم ، با اسب عربى و غلامان بسيار . پس داخل شده بر او سلام كرده . با من رسوم آداب رعايت نمود و از قدوم من مسرور گرديد و در نزد او ماندم تا آنكه خلوت شد و مردم برفتند . پس از حاجت من پرسيد . به او گفتم : مردى هستم از اهل دينور و اراده حج دارم . مالى با خود دارم كه بايد به باب ناحيه برسانم . به من گفت : بياور بده . گفتم : حجت و دليل مىخواهم . گفت : برو و فردا بيا تا آنكه به تو بنمايم . رفتم و فردا ، بلكه پس فردا هم رفتم و حجتى نديدم . بعد از آن به ديدن " اسحاق احمر " رفتم . اوضاع و غلامان و جماعت او را زياده از اول ديدم و با او گفتم ، و شنيدم آنچه با اول واقع شد . پس به جانب " ابو جعفر عمرى " رفتم . او را يافتم شيخى متواضع . لباسى سفيد پوشيده ، بر نمدى نشسته ، در خانه كوچكى خزيده . نه غلامى و نه اسبى و نه مريدى ، مانند آن دو نفر ! پس بر او سلام نمودم . جوابم رد نمود و با من بشاشت كرد و از حاجتم پرسيد . گفتم : از اهل جبل مىباشم و با خود مالى دارم و مىخواهم به اهلش برسانم . گفت : اگر خواهى كه آن را به محل خود برسانى بايد به " سرّ من راى " ببرى و چون اين شنيدم ، از نزد او برخواسته به منزل آمده ، روانهء " سرّ من رأى " گرديدم .