گفت : چون پدرم به تعليم آداب حريص بود ، زنى را كه السنهء [ - زبانهاى ] مختلفه مىدانست بر من گماشت كه مرا لغت عرب تعليم نمود .
پس او را به " سرّ من رأى " آورده به مولاى خود امام على النقى عليه السّلام تسليم نمودم .
آن بزرگوار به او فرمود : چگونه ديدى عزّت اسلام و ذلّت نصرانيت را ؟ عرض نمود : يابن رسول اللّه ، چگونه عرض كنم چيزى را كه خود از من داناترى ؟ پس آن بزرگوار فرمود :
مىخواهم اكرام كنم تو را به چيزى ، آيا ده هزار دينار به تو عطا كنم تو را خوشتر باشد ، يا آنكه دلت را به مژدهاى شاد كنم ؟ عرض كرد : بلكه خوش دارم كه به مژدهاى شادم فرمايى .
آن حضرت فرمودند كه : زود باشد كه تو را فرزندى شود كه مشرق و مغرب عالم را مسخّر نمايد و زمين را پر از عدل و داد كند بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد .
نرجس عرض كرد : از كدام شوهر خواهد شد ؟ آن حضرت فرمود : از آن شوهر كه جدم پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله ، در فلان شب از فلان ماه از فلان سال تو را به عقد او درآورد .
پس پرسيد كه : مسيح و وصى او تو را به كه تزويج نمودند ؟ نرجس عرض كرد : به فرزندت حسن عسكرى . آن حضرت فرمود : آيا او را مىشناسى ؟ عرض كرد : چگونه نشناسم و حال آنكه از وقتى كه به دست جدّهات فاطمه زهرا عليها السّلام به شرف اسلام فايز شدهام ، شبى نگذشته كه به زيارت من نيامده [ باشد ] .
" بشر " گويد : پس آن حضرت به " كافور " خادم فرمود : خواهرم " حكيمه " را حاضر كن . بعد از حضور " حكيمه " آن حضرت فرمود : اين همان است كه به تو گفته بودم . " حكيمه " با او معانقه نمود و آن حضرت فرمود : اى دختر رسول خدا ، او را با خود ببر و تعليم احكام شرع كن ؛ كه اين زوجهء فرزندم حسن ، مادر قائم خواهد بود « 1 » .
و اين روايت را شيخ طوسى نيز در كتاب " غيبت " از جماعتى ، از " ابى المفضّل شيبانى " از " محمّد بن بحر بن سهل شيبانى " ، از " بشر بن سليمان نحّاس انصارى " حكايت كرد « 2 » . و " سيد جزائرى " نيز از صدوق ، از " محمّد بن على بن حاتم نوفلى " ، از " ابى العباس بغدادى " ، از " احمد قمى " ، از " محمّد شيبانى " از " بشر بن سليمان نحاس انصارى " روايت نموده « 3 » .
هامش
( 1 ) . كمال الدين ، ج 2 ، ص 417 - 423 .
( 2 ) . غيبت شيخ طوسى ، ص 208 - 214 .
( 3 ) . انوار نعمانيه ، ج 2 ، ص 11 ، نور فى احوال صاحب الزمان .