تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
جنان به زيارت و ديدن من آمدند و مريم به من گفت : اين است سيدهء زنان ، مادر شوهر تو . چون اين شنيدم ، دامن آن مخدره را گرفته بسيار گريستم و از تشريف نياوردن حضرت عسكرى عليه السّلام به ديدن من شاكى گرديدم . آن مخدره فرمودند : سبب آن‌كه فرزندم تو را ديدن نكرده ، آن است كه به دين نصارى و مشرك باشى . اگر رضاى من و مسيح و مريم - خواهرم - را مىخواهى و ملاقات فرزندم ، حسن عسكرى را طالب هستى ، بايد از مذهب نصارى بيزار شوى و كلمهء شهادتين بر زبان آرى و بگويى : « اشهد ان لا إله الّا اللّه و اشهد انّ محمدا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله » . چون اين شنيدم شهادتين بر زبان جارى نمودم . آن مخدره مرا به سينهء خود چسبانيد و مرا بوسيد و فرمود : پس از اين منتظر ملاقات فرزندم عسكرى عليه السّلام شو ، كه من او را به نزد تو خواهم فرستاد . پس از خواب بيدار شدم ، در حالتى كه مىگفتم : « واشوقاه الى لقاء أبي محمّد » . پس شب ديگر ، آن قدوهء احباب مرا به شرف ملاقات خود كامياب نموده و به ديدن من آمد . عرض كردم كه : اى حبيب من ، بعد از آن‌كه دلم را از محبت خود پر فرمودى ، جفا و هجران چرا نمودى ، با آن‌كه نفس خود را در محبت تو تلف نمودم ؟ فرمود : سبب تأخير آن بود كه تو مشرك بودى . حال كه به شرف اسلام فايز گرديدى ، ترك زيارت تو نخواهم كرد و هر شب به زيارت تو خواهم آمد و آن بزرگوار از آن شب الى الآن ، ترك زيارت من ننموده . " بشر " گويد : به او گفتم : پس چگونه بود كه خود را در ميان اسيران درآوردى ؟ گفت : در يك شب از شب‌ها كه حضرت عسكرى به ديدن من آمد ، فرمود كه : جدّت قيصر در فلان روز لشكرى به جنگ مسلمين خواهد فرستاد . تغيير لباس نموده با چند نفر كنيز خود را در ميان ايشان درآورده ، به آنها ملحق شو . من حسب الامر عمل نموده ، قراولان مسلمين به ما برخورده ، ما را اسير كردند و امر ما به اينجا كشيد كه مشاهده كردى و كسى تا حال ندانسته كه من دختر قيصر روم هستم ، مگر تو كه خود مطلع نمودم . و اين شيخ كه در وقت تقسيم غنيمت به سهم او درآمدم ، از اسم من پرسيد . گفتم : " نرجس " نام دارم و نام خود را به او نگفتم . گفت : اين نام كنيزان را باشد . " بشر " گويد : به او گفتم : تعجب دارم كه تو روميه باشى و به لغت عرب تكلّم نمايى ؟