تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
پس جد من متغير شده گفت كه : پايه‌هاى تخت را استوار نماييد و بتان در بالاى آن گذاريد و اين بدبخت پسر برادر را نزد من آريد ، تا آن‌كه خود اين دختر را به او تزويج كنم و اين نحوستها بر شما وارد نيايد . پس حسب الامر [ جدّ من ] دوباره مجلس را بر وضع اول ترتيب داده [ اما ] حادثهء اولى [ دوباره ] رو نمود و مردم پراكنده شدند . جدم قيصر ، مهموم و مغموم داخل حرم‌سرا گرديد و من شب بعد در خواب ديدم كه حضرت مسيح با جمعى از حواريين در قصر قيصر برآمدند و در موضع همان تخت منبرى از نور نصب كردند . پس جناب ختمىمآب صلّى اللّه عليه و آله و وصى مصطفى صلّى اللّه عليه و آله معانقه نمود . پس آن حضرت فرمود : يا روح اللّه ، ما آمده‌ايم به جهت خواستگارى مليكه - دختر وصى تو " شمعون " - براى اين پسر و اشاره نمود به امام حسن عسكرى عليه السّلام . پس مسيح به جانب " شمعون " متوجه شده فرمود كه : عزّت و شرافت ، تو را دريافت . وصل كن رحم خود را به رحم آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله . " شمعون " عرض كرد كه : منّت دارم و افتخار مىنمايم . پس همگى بر منبر برآمده ، جناب ختمىمآب صلّى اللّه عليه و آله خطبه خواندند و مرا به عقد فرزند خود درآوردند و جمله محمديان و عيسويان بر وقوع آن واقعه ، شاهد گرديدند و من از خواب بيدار شده و اين واقعه را از خوف پدر و برادر مخفى مىداشتم و با كسى در ميان نگذاشتم . تا آن‌كه محبت عسكرى عليه السّلام در كانون سينه‌ام جا [ باز ] نموده و روزبه‌روز افزوده [ گرديد ] . از خوردن و آشاميدن بازماندم و بدنم كاهيد و رنجور و مريض گرديدم . و در بلاد روم ، طبيبى نماند مگر آن‌كه جدم بر بالين من حاضر نمود و از معالجه عاجز گرديدند و جدم از عافيت من مأيوس شد . روزى به من گفت : اى فرزند ، آيا در دلت هيچ خواهش و آرزويى دارى تا آن‌كه من آن را برآورم ؟ گفتم : اى پدرم ، همانا كه درهاى فرج بر رويم بسته شده . اگر اسراى مسلمين را كه در زندان دارى رها نمايى ، شايد حضرت مسيح و مادرش مرا عافيت دهند . چون اين سخن شنيد ، اسرا را آزاد نمود . من زيركى نموده اندك طعام و شرابى ميل نموده ، اظهار بهبودى كردم . پس پدرم مسرور شده به اكرام اسرا مايل گرديد تا آن‌كه بعد از چند شب ديگر ، در خواب ديدم كه سيدة النساء با حضرت مريم و هزار نفر از حوريان