تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
چون آن را ديد تعجّب نمود و در را گشود و داخل گرديد . شهرى ديد كه مانند آن ديده نشده و در آن قصرهايى ديد كه در بالاى آنها ستونهاى زبرجد و ياقوت بنا كرده‌اند ، و در بالاى هر قصرى غرفه‌اى و بر هر غرفه غرفه‌هاى بسيار بنا شده از طلا و نقره و ياقوت و مرواريد و زبرجد ، و در هر باب از ابواب آن قصور ميخها زده‌اند ، مانند ميخهاى مرصع به ياقوت ، و جميع آن قصرها را به مرواريد و گلّه‌هاى مشك و زعفران فرش كرده‌اند . پس ، آن مرد را بعد از مشاهدهء اين اوضاع و نديدن كسى در آن شهر ، فزع و وحشت عارض گرديد . نظر به آن خيابانها و كوچه‌هاى آن شهر كرد . ديد كه در خيابانهاى آن ، اشجار مثمره غرس شده و از زير آن اشجار ، نهرهاى بسيار جارى مىشود . با خود گفت : همانا اين ، آن بهشتى است كه خداى عزّ و جل از براى بندگان وصف كرده و حمد خداوند را كه مرا روزى نمود و داخل آن گرديدم . پس ، از مرواريد و گلّه‌هاى مشك و زعفران كه در ميان قصور و عرصه متفرق بودند ، قدرى با خود برداشت و از زبرجد و ياقوت كه در درها و بناها نصب شده بود ، نتوانست چيزى بكند ، و به سوى شتر خود بيرون آمد و بر شتر خود سوار شده به سوى يمن شتافته و آن مرواريد و گلّه‌هاى مشك و زعفران كه با خود داشت اظهار نمود ، و مردم را از اين واقعه اعلام نمود ، و پاره‌اى از آن مرواريدها را در مقام بيع درآورد ، و [ رنگ ] آنها در طول زمان متغير شده بودند . پس ، خبر او شيوع يافت و به معاويه رسيد . او را خواست و به حاكم صنعاء نوشته ، امر به ارسال او نمود . پس از حضور ، با او خلوت نمود و قصّه را از اول تا آخر بر او خواند ، و پاره‌اى از آنچه برداشته بود - از مرواريد و غير آن - بر او نمود . معاويه گفت : قسم به خدا ، همچو شهرى كه تو مىگويى خداى عزّ و جل به سليمان بن داود ، هم عطا نفرمود . پس معاويه به سوى " كعب الاحبار " فرستاده ، او را طلبيد و به او گفت : يا ابا ، آيا به تو رسيده است كه در دنيا شهرى از طلا و نقره بنا شده باشد و ستون‌هاى آن از زبرجد و ياقوت ، و سنگريزه‌هاى قصور و غرف آن مرواريد باشد ، و نهرهاى آن در كوچه‌ها و زير اشجار جارى باشد ؟ كعب الاحبار گفت : اما صاحب اين شهر كه تو گويى ، پس آن " شدّاد بن عاد " باشد كه آن را