نموده . و همچنين پسر برادر او « يحابر بن مالك بن ادد » پانصد سال زندگانى نموده « 1 » و از اينجور معمّرين بسيار بوده و ذكر نمودهاند .
صدوق رحمه اللّه در كتاب اكمال روايت كرده از « عبد اللّه بن محمّد بن عبد الوهاب بن نصر شجرى » ، از « محمّد بن فتح رقّى » و « على بن حسن بن حثكالائكى » : در سال سيصد و نه از هجرت گذشته ، در مكّه معظّمه مردى را از اهل مغرب ديديم با جماعتى از اصحاب حديث ، كه در موسم حج آنجا بودند . ما به نزد او رفتيم . او را ديديم كه موهاى سر و روى او سياه بود گويا خيكى بود كهنه . گرد او بودند از اولاد و اولاد اولاد او و مشايخ بلد او جماعتى مىگفتند كه ما از اهل بلاد بعيده مغرب هستيم كه در نزديك « باهره عليا » مىباشد و آن مشايخ شهادت دادند كه آباء ما از اجداد خود حكايت كردهاند كه ايشان اين شيخ را كه معروف به « معمّر ابى الدنيا » مىباشد ، ديدهاند و نام او « على بن عثمان بن خطّاب بن مرّة بن مؤيّد » است و خودش گويد : من از همدان هستم و اصل من از حدود يمن است .
آنگاه به او گفتيم : تو على بن ابى طالب عليهما السّلام را ديدهاى ؟ چشمهاى خود را گشود و ابروهايش چشمهايش را پوشيده بود ؛ پس گفت : به اين چشمها او را ديدم و از خدمتكاران او بودم و در غزوهء صفين با او بودم و اين جراحت كه بر سر من وارد شده از صدمه اسب او است و اثر جراحت را در ابروى راست خود بما نمود . پس با او سخن گفته ، از سبب طول عمر او پرسيدم . او را عاقل و دانا و باشعور ديديم . سخنان ما را بر وجه صواب جواب مىداد . پس نقل كرد كه پدرم كتابهاى گذشتگان را خوانده و در آنها ذكر آب حيوة و آنكه آن آب در ظلمات است و هركس از آن بياشامد عمرش را طولانى شود ، ديده بود . لهذا از براى طلب آن آب تدبير اسباب مسافرت ظلمات نموده و مرا هم با خود برداشت و دو رأس شتر نهساله كه باقوّت مىباشد ، با چند شتر شيردار و چند مشك آب هم برداشت و من در آنوقت در سن سيزده سالگى بودم . پس رفتيم تا آنكه وارد ظلمات شده ، پس شش شبانهروز در ظلمات راه رفتيم روز را كه روشنائى قليل داشت راه مىرفتيم و شب را كه
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 51 ، ص 288 - 298 . و در كمال الدين ، ج 2 ، صفحات 559 و 561 و 570 ، بعضى از معمّرين ذكر شده است .