تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
و با همان روانى و سلاست كه گوئى به نثر سخن مىگويد ، با خدا مناجات مىكند :
خدايا از بدم بگذر ببخشا جرم و عصيانم * مبين در كردهء زشتم ببين در نور ايمانم
تو گفتى : بنده‌اى خواهم كه اخلاصى در او باشد * چو در دست تو مىباشد ، گر اخلاصم دهى آنم
دُرِ ايمان به دل سفتم ، شهادت بر زبان گفتم * غبار شرك را رفتم ، سزد بخشى گناهانم
تو اهل سحر را دادى به جنت جا به اسلامى * مرا هم جا دهى شايد ، نه آخر من مسلمانم ؟
چو مهر دوستانت را نهادى بر دل ريشم * چو باشد مهر ايشانم ، دهد جا نزد ايشانم
چو بغض دشمنانت را نهادى در دل تنگم * شود گر بغض آنانم ، برون آرد ز نيرانم
به فرمان رفته‌ام گاهى ، سجودى كرده‌ام گاهى * نمىارزد اگر گاهى در آتش خود مسوزانم
ندارم بر تو من منت ، كه كردم گه گهى خدمت * تو را بر من بود منت ، كه دادى قدرت آنم
چو بىيادم نمىباشى مرا بىياد خود مگذار * به ياد خود كن آبادم ، كه بىياد تو ويرانم
چو حشر هر كسى با دوستانش مىكنى يا رب * مرا نزد على جا ده ، كه او را از محبانم
محب آل پيغمبر نمىسوزد در آتش فيض * چو دارم مهرشان در دل ، چه ترسانى ز نيرانم
و با همان جذبه و شور و شوق به وصف آفريدگار جهان و آثار وجود ذات مقدس او ، مىپردازد :
حسن رخ مه‌رويان ، از روى تو مىبينم * دلجوئى دلداران ، از خوى تو مىبينم
هر جا كه بود نورى ، از پرتو روى تست * هر جا كه بود آبى ، از جوى تو مىبينم
چشم خوش خوبان را ، بيمار تو مىدانم * محراب دو عالم را ، ابروى تو مىبينم
گبر و مغ و ترسا را ، جوياى تو مىبينم * روى همه عالم را ، وا سوى تو مىبينم
بلبل به گلستان‌ها ، از بهر تو مىنالد * بوى گل و ريحانها ، از بوى تو مىبينم
عاشق سر كو گردد ، من گرد جهان گردم * چون جمله عالم را ، من كوى تو مىبينم
املاك و لطائف را ، چوگان تو مىبينم * افلاك و عناصر را ، من گوى تو مىبينم
اندر دل هر ذره ، خورشيد جهان تابيست * من تابش آن خورشيد ، از روى تو مىبينم
اين عالم فانى را ، هر دم ز تو ، نو از نو * من كهنه نمىبينم ، من نوى تو مىبينم
از هيچ صدائى من جز حرف تو نشنيدم * هيهاى دل هركس ، ياهوى تو مىبينم
در بحر محيط عشق شد غرق وجود فيض * وين چشم گهربارش ، واسوى تو مىبينم