دم نزن فيض ز دشوارى هجران با من * چون كه تقدير چنين است چه تدبير كنم
به ياد مهدى هادى چنان بگريم زار * كه راه و رسم فراق از جهان براندازم
خداى را مددى اى رفيق ره تا من * به كوى مهدى هادى علم برافرازم
هواى منزل او آب زندگانى و من * به خاك آتش بيگانه سوزم و سازم
نه همدمى نه رفيقى نه مژده و صلى * بنال فيض كه جز ناله نيست دمسازم
يك نظر ديدن رويت ز خدا خواهد فيض * در سرش آن كه به پاى تو فشاند جان را
وصال او چو ميسّر نمىشود اى فيض * در آتش شعف و شوق او بسوز و بساز
ز هجر وصل تو در حيرتم چه كار كنم * نه در برابر چشمى كه غائب از نظرى
با اين وصف ، يك دنيا تأثر خاطر دارد كه عمرش به سر آمد و سعادت شرف خدمت آن حضرت را نيافت !
دريغ و درد كه بگذشت عمر فيض و نيافت * سعادت شرف خدمتش به هيچ طريق
در عين حال او كسى نيست كه فقط در قيد حيات و زندگى زودگذر دنياى فانى به ياد امام زمان باشد ، بلكه از خدا مىخواهد هنگام ظهور ، امام را به سر خاك وى بياورد تا به بويش از لحد برخيزد ، و در ركابش جان بازد !
بگذرم گر ز جهان بر سر خاكم آرش * تا ببويش ز لحد رقصكنان برخيزم
قامت قائم حق را چو ببينم قائم * همچو فيض از سر اسباب جهان برخيزم
نگاهى به ديوان فيض
در اينجا لازم است براى آشنائى با ذوق و قريحه شعرى فيض به هنگامى كه شور و جذبه و حالى داشته است ، نگاهى به ديوان او كنيم ، و شمهاى از غزليات او را بياوريم . بديهى است