از حشمت اهل جهل به كيوان رسيدهاند * جز آه اهل فضل ، به كيوان نمىرسد
دوستان عيب من بىدل حيران نكنيد * گوهرى دارم و صاحب نظرى مىطلبم
گوهر معرفت اندوز كه با خود ببرى * كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم
حافظ از سيم و زرت نيست برو شاكر باش * كه چه از دولت لطف سخن و طبع سليم
به هيچ ورد دگر نيست حاجتت حافظ * دعاى نيم شب و درس صبحگاهت بس !
معرفت نيست در اين قوم خدايا مددى * تا برم گوهر خود را به خريدار دگر
ز حافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد * لطائف حكمى با نكات قرآنى
هر آبروى كه اندوختم ز دانش و دين * نثار خاك ره آن نگار خواهم كرد
مباحثى كه در آن حلقه جنون مىرفت * وراى مدرسه و قيل و قال مسئله بود
نفى حكمت مكن از بهر دل عامى چند
هنر نمىخرد ايام و غير از اينم نيست * كجا روم به تجارت بدين كساد متاع
با عقل و فهم و دانش گوى بيان توان زد * چون جمع شد معانى گوى بيان توان زد
حافظ ار چشمه حكمت به كف آور جامى * بو كه از لوح دلت نقش جهالت برود