تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
خلوت دل نيست جاى صحبت اغيار * ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
در نمازم خم ابروى تو در ياد آمد * حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد
خوشا نماز و نيازى كه از سر درد * به آب ديده و خون جگر طهارت كرد
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مىگفت * بر در ميكده‌اى با دف و نى ترسائى
گر مسلمانى از اينست كه حافظ دارد * واى اگر از پس امروز بود فردائى

شب‌خيزى و سحرخيزى حافظ .

حافظ شب‌خيز و سحرخيز و صبح‌خيز بوده است . و دعاهاى سحر و ورد سحرى ، كار هميشگى او بوده است . كسى كه حافظ قرآن است ، و براى حفظ آنچه با خون جگر از بر كرده مىبايد پيوسته آن را تلاوت كند ، نمىتواند جز اين باشد .
ز بخت خفته ملولم ، بود كه بيدارى * به وقت فاتحه صبح ، يك دعا بكند
سوز دل ، اشك روان ، آه سحر ، نالهء شب * اين همه از نظر لطف شما مىبينم
كس نديدست ز مشك ختن و نافه چين * آنچه من هر سحر از باد صبا مىبينم
رقيب آزارها فرمود و جاى آشتى نگذاشت * مگر آه سحرخيزان ، سوى گردون نخواهد شد
بس دعاى سحرت مونس جان خواهد بود * تو كه چون حافظ شب‌خيز غلامى دارى
غالبا خواهد گشود از دولتم كارى كه دوش * من همى كردم دعا و صبح صادق مىدميد
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ * از يمن دعاى شب و ورد سحرى بود
شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 63 | الفيض الكاشاني / على دوانى