تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 69

مساهمون:

ص٦٩
هر كس خود را از آن مىداند .
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه * چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد در اين دير خراب آبادم
رهرو منزل عشقيم و ز سرحد عدم * تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‌ايم
آسمان بار امانت نتوانست كشيد * قرعه فال به نام من ديوانه زدند
اشاره به آيه شريفه :
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا .
بعد از اينم نبود شائبه جوهر فرد * كه دهان تو بر اين نكته خوش استدلاليست
ديدى آن قهقهه كبك خرامان حافظ * كه ز سر پنجه شاهين قضا غافل بود ؟
در هوا چند معلق زنى و جلوه كنى * اى كبوتر نگران باش كه شاهين آمد !
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى * عشق داند كه در اين دائره سرگردانند
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان * تا سيه روى شود هر كه در او غش باشد
چنان زند ره اسلام ، غمزهء ساقى * كه اجتناب ز صهبا مگر صهيب كند !
چون حسن عاقبت نه به رندى و زاهديست * آن به كه كار خود به عنايت رها كنيم