هر كه دارد گوش جان وقف حديث او كند * هر كه دارد چشم دل حيرانِ سر تا پاى اوست
دست او بر هر سرى آيد شود عقلش تمام * اين سخن از حق رسيد از گفته آباى اوست
دست بر دوش بخيلى چون زند حاتم شود * اين كرامت قطرهاى از بحر بخششهاى اوست
گر بود بد دل ز لطفش مالك اشتر شود * اين ز يمن صولت قهار استيلاى اوست
از لقايش شيعه را افزون شود سمع و بصر * اين ز نور طلعت جانبخش روح افزاى اوست
چون نيفزايد لقايش چشم را و گوش را * چشم را سيماى او و گوش را آواى اوست
نافه را دل خون بود از خاك خدّ ايمنش * ديدهء خورشيد حيرانِ رخ زيباى اوست
در بتان آتش فتد بتخانهها ويران شود * از فروغ نور توحيدى كه بر سيماى اوست
هر كجا گنجى است در ويرانهاى آيد برون * تا شود معمور آن تن كو سرش در پاى اوست
سنگ در بحر كف بخشندهاش گوهر شود * كشتگان فقر را احيا ز بخششهاى اوست
انس و جن ديو و ملك در قبضهء فرمان او * خاتم ملك سليمان در يد بيضاى اوست
با عصا و سنگ موسى و دم عيسى بود * چشمها از سنگ آرد چوب اژدرهاى اوست
تشنه سيراب و گرسنه سير گردد زان حَجَر * وقت حاجت در سفرها زاد لشكرهاى اوست
در برش دِرع نبى بر سر عِمامه مصطفى * رايت و شمشير او هم در يد طولاى اوست
ذوالفقار مرتضى بيرون كشد چون از نيام * از نهيبش آب گردد هر كه از اعداى اوست
قوت چل مرد دارد دست چون بيرون كند * اعظم اشجار را از جا كند گر راى اوست
در همه روى زمين نگذارد او جاى خراب * مرده در زير زمين هم خرم از بالاى اوست
يكدگر را مژده بخشند و بشارتها دهند * هر كه از اموات از جان بنده و مولاى اوست
هر كه امروز از فراق روى او سوزد چو شمع * بىگمان فرداى رجعت موسم احياى اوست
هر كه بهر نصرتش امروز دارد انتظار * در حقيقت او شهيد معركه فرداى اوست
اى صبا از من پيامى سوى آن درگاه بر * كه فلان شوق تو در هر جزوى از اجزاى اوست
گرچه از تقوى و طاعت نيستش بال و پرى * در ره حق شوق روحافزاى تو پرهاى اوست