[ غزل 53 ]
به كوى مهدى هادى گذر توانى كرد * هواى نفس ز سر گر به در توانى كرد
تو غرق معصيتى در مقام آسايش * به كوى عصمت او كى « 1 » گذر توانى كرد
به عزم ديدن رويش به راه تقوى پوى * كه سودها كنى ار اين سفر توانى كرد
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد * كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد
ز مخلصان حقيقى نهفته نيست رخش * غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
ز مهر رويش اگر بر تو پرتوى افتد * چو شمع خندهزنان ترك سر توانى كرد
گدائى درِ آل پيمبر اكسيرى است * گر اين عمل بكنى « 2 » خاك زر توانى كرد
بر آستان امامت دهند راه اى فيض * اگر غبارش « 3 » كهل بصر توانى كرد
[ غزل 54 ]
سالها دل طلب وصل تو از ما مىكرد * به دعا دست برآورده خدايا مىكرد
گر كه بودم بر او يافتمى راه سخن * تا كى اسرار نهان جمله هويدا مىكرد
هاتفى گفت اگر قابل آن مىبودى * حق تعالى به تو اين دولت اعطا مىكرد
مشكل خود به احاديث نبى كردم عرض * كه به آن گفته خدا هر گرهى وا مىكرد
ديدم آنجا ز علوم نبوى شهرى بود * بر درش بود امامى كه سلونا مىكرد
داخل شهر شدم زان در و بحرى ديدم * كه ملك غوص در آن بحر تمنا مىكرد
از دُر و گوهر آن بحر گرفتم مشتى * دل چو ديد آن به فغان آمد و زِدنا مىكرد
تشنهتر شد دل و جان در طلب شاه زمان * تا به حدى كه چو فيض اين همه غوغا مىكرد
[ غزل 55 ]
پيشتر زانكه خدا خشت و گل آدم زد * نور پيغمبر و آلش ز تجلّى دم زد
كرد تسبيح و ملك از دم او گويا شد * نعره نَحنُ نُسَبِّح زد و بر آدم زد
آدم از پرتو آن نور شناسا شد و گفت * سدّ اسما به ملك طنطنه اعلم « 4 » زد
دل آدم هوس منزلت ايشان داشت * دست رد آمد و بر سينهء نامحرم زد
هامش
( 1 ) - نسخه ن : بى .
( 2 ) - نسخه ك : نكنى .
( 3 ) - نسخه ن : عيارش .
( 4 ) - نسخه ن : علّم .