تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
افلاك را براى امام آفريده‌اند * در گردشند برحسب اختيار دوست
دشمن اگر به رقص « 1 » زند طعنه فيض را * منت خداى را كه نيم شرمسار دوست

[ غزل 16 ]

تو حق‌شناس نئى اى عدو خطا اينجاست * چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست
سرى به دنيى و عقبى فرو نمىآمد * چرا كه دوستى اهل بيت در سر ماست
در اندرون من خسته دل خيال امام * خموش كرد مرا و به خويش در غوغاست
دلم ز پرده برون شد كنون اميدى هست * اگر « 2 » ز ناله و فرياد كار ما بنو است
به هر طرف من سرگشته چند پويم ، چند * ره ديار امام زمان كجاست ، كجاست
نبود ميل جهانم وليك در نظرم * اميد آمدن او چنين خوشش آراست
چو شعله زاتش شوقت مدام سوزد فيض * كه آتشى كه نميرد هميشه در دل ماست
« 3 »

[ غزل 17 ]

صبا اگر گذرى افتدت به كشور دوست * بيار سوى محبان پيامى از در دوست
وگر « 4 » چنان كه در آن حضرتت نباشد يار * براى ديده بياور غبارى از در دوست
غبار درگه او توتياى ديده كنيم * بدين وسيله ببينيم سوى منظر دوست
بسوختيم ز هجران شراب وصل بيار * كه آب دوست نشاند شرار آذر دوست
من گدا و تمناى وصل او هيهات * مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست
اگرچه دوست به چيزى نمىخرد ما را * به عالمى نفروشيم موئى از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد * كه هست فيض ثناخوان كمينه چاكر دوست

[ غزل 18 ]

برا امام كه بنياد عمر بر باد است * بيا كه قصر امل سخت سست بنياد است
غلام همت آنم كه جز محبت تو * ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
شنيده‌ايد كه در حق دوستان على * سروش هاتف غيبم چه مژده‌ها داد است
هامش
( 1 ) - نسخه ن : رفض . ( 2 ) - نسخه ن : وگر . ( 3 ) - اين غزل در چاپهاى سابق از قلم افتاده بود . ( 4 ) - نسخه ك : اگر .