كه اى ولىّ ولىّ خدا و عترت او * نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است
تو را ز كنگرهء عرش مىزنند صفير * ندانمت كه در اين دامگه چه افتاد است
حكايتى كنمت بشنو و شناسا شو * كه اين حديث ز پير شريعتم ياد است :
مجو طهارت مولد ز دشمنان على * كه حمل مادر اين قوم از دو داماد است !
يكى پدر دگر ابليس هر دو كرده دخول * از اختلاط دو آب آن عدوى من زاد است
به پاى خود به جهنم رود عدو تو مگوى * كه بر من و تو درِ اختيار نگشاد است
حسد چه مىبرى اى دشمن على بر فيض * ولاى آل نبى روزى خداداد است
[ غزل 19 ]
به علم آل نبى هر كسى كه ره دانست * درِ دگر زدن انديشه تبه دانست
بر آستانه ايشان هر آن كه راهى يافت * به روى ارض ملك را قرارگه دانست
درِ مدينهء علم رسول هر كه شناخت * به گنجهاى حقايق تمام ره دانست
نيافت افسر حُبّ على مگر آن كس * كه سرفرازى عالم در اين كُلَه دانست
وراى دوستى خاندان ز ما مطلب * كه شيخ مذهب ما غير از اين ، گنه دانست
دلم ز اهل نفاق و صحابه شد بيزار * چرا كه شيوه اين قوم دل سيه دانست
تو پادشاه زمانى و من گداى درت * خوش آن گدا كه درِ چون تو پادشه دانست
[ غزل 20 ]
جز آستان امامم دگر پناهى نيست * سر مرا به جز اين در حوالهگاهى نيست
چرا ز درگه آل نبى بتابم روى * از اين بهم به جهان هيچ رو و « 1 » و راهى نيست
مدار جهل به ايشان هر آنچه « 2 » خواهى كن * كه در شريعت ما زين بتر گناهى نيست
امام گر نبود در زمانه خرمن عمر * بگو بسوز كه بر من به برگ كاهى نيست
عنان بكش چو برون آئى اى امام زمان * كه نيست بر سر راهى كه دادخواهى نيست
چنين كه از همه سو فيض فتنه مىبينى * به از حمايت لطفش مرا « 3 » پناهى نيست
هامش
( 1 ) - نسخه ك : رود .
( 2 ) - نسخه ك : هرچه .
( 3 ) - نسخه ك : تو را .