507 . وضع تعيّنى
به مبحث « وضع » رجوع شود .
508 . وضع تعيينى
به مبحث « وضع » رجوع شود .
509 . وضع شخصى
در وضع تصور لفظ و معنى ضرورى است . همان گونه كه در تصور معنى گاه خود معنى تصور مىشود ، و گاه عنوان كلى و آنگاه لفظ در قبال آنها قرار مىگيرد . در الفاظ نيز همين قانون جارى است . زيرا گاه واضع خود لفظ را تصور مىكند و آن را براى معنايى قرار مىدهد ، كه به آن وضع شخصى گويند . مثل لفظ « حسن » و گاه واضع عنوان كلى لفظ را تصور مىكند و معنى را در برابر آن قرار مىدهد . مثلا هيئت « فعل » را كه يك عنوان كلى است براى هر كارى كه در گذشته انجام گرفته باشد وضع مىكند . اين هيئت نمايندهء همهء افعال ماضى است كه در قالب آن صيغه ريخته بشوند .
( وضع نوعى ) پس هيئتها وضع نوعى دارند گرچه هيئت بهخودىخود قابل تصور نيست مگر در ضمن مادهاى از مواد لفظ . « 1 »
510 . وضع مركّبات
هيئتى را كه براى معنايى قرار مىدهند گاه در مفردات است . مثل هيئت مشتق همانند « فعل » براى ماضى ، و گاه در مركبات است مثل هيئت تركيبى بين مبتدا و خبر كه اين هيئت تركيبى براى فهماندن حمل چيزى بر چيز ديگر است . البته در مركبات نياز به وضع جديد نيست بلكه وضع مفردات ما را از وضع در مركّبات بىنياز مىكند . « 2 »
511 . وضع نوعى
به مبحث « وضع شخصى » رجوع شود .
هامش
( 1 ) . اصول الفقه ، ج 1 ، ص 22 .
( 2 ) . مأخذ پيشين ، همانجا .