دادم فلان كار را از جهت تو » . و مانند قول جميل :
رسم دار وقفت في طلله * كدت أقضى الحياة من جلله
نكته : بعضى از ادبا مثل دمامينى و عبد القادر بن عمر بغدادى ، در ذكر اين كلمه و بحث آن در كتاب اشكال كردهاند و گفتهاند : اولا بحث پيرامون « جلل » كه ساكن اللام آخر است مىباشد در حالى كه « جلل » اسمى آخر آن معرب است و ثانيا :
بحث در اين باب دربارهء حروف بوده و همچنين اسمهايى كه شباهت معنوى به آن دارند ، و پيرامون افعال و اسمهايى كه دليل و حاجت خاصى موجب بحث از آن شده است ، در حالى كه اين كلمه در نوع اسمى خود ، نه حرف است و نه شباهت معنوى به حرف دارد و نه حاجت خاصى ما را وادار مىكند كه از آن بحث كنيم ، تنها شباهتى كه بين « جلل » اسمى و حرفى مىباشد ، اتحاد در حروف هجاء آنهاست كه اين شباهت ظاهرى موجب بحث از آن نمىشود و إلّا بايد در موقع بحث از « نعم » حرفى بحث از « نعم » اسمى كه جمع آن « أنعام » است ، مىشد ، و ثالثا : « جلل » حرفى هم نيازى به بحث از آن نبود زيرا بسيارى از كتب لغت و نحو اين كلمه را ، يا به جهت قائل نبودن به حرف جواب بودن آن و يا به جهت شاذ بودن آن ، ذكر نكردهاند .
لكن مىتوان به اين اشكال جواب داد كه اوّلا بحث پيرامون « جلل » ساكن اللام آخر نيست به همين جهت مؤلف كتاب مثلا در بحث « أجل » گفتند :
« به سكون اللام » لكن در اينجا نمىگويند . و ثانيا : تشابه در حروف هجا يكى از عللى است كه باعث بحث از كلمهء غيرحرفى براى تشخيص اسمى آن از حرفى آن كلمه مىشود به همين جهت بحث از « إنّ » فعليه مطرح شد ، و ثالثا : شاذ بودن در استعمال يا قائل نبودن ادبا به وضع يا استعمال يك كلمه كه مورد قبول ديگران است موجب عدم طرح آن بحث نمىشود .