معناى شعر : « و نمىبينيم در ميان مردم ، عامل خيرى را كه شبيه او باشد ، و در اين مورد استثناء نمىكنم احدى را از اقوام انسان مگر حضرت سليمان زمانى كه به مقام پيامبرى رسيد و خداوند به او گفت : برخيز از ميان بشر و آنان را منع كن از افعال قبيح » .
الثّاني : نوع دوّم اين كلمه « حاشا » تنزيهيه است كه معناى آن عبارت است از مبرّا دانستن شخصى از اوصاف و افعالى كه در شأن او نمىباشد و كيفيت استعمال اين قسم به اين شكل است كه بعد از آن ، كلمهء « اللّه » ذكر مىشود و در اين صورت يا « حاشا » اضافه به آن مىگردد و الف « حاشا » حذف مىشود ، مانند اين آيهء شريفه - در قراءت ابن مسعود و ابى بن كعب - كه حكايت قول زنان مصر دربارهء حضرت يوسف است :
قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ
« يوسف / 51 » و يا « حاشا » اضافه به آن نمىگردد و الف آن نيز حذف نمىشود و كلمه « اللّه » مجرور به حرف جر مىشود و جار و مجرور متعلّق به « حاشا » مىباشد و در اين صورت اين كلمه منّون است ، مانند « حاشا للّه » همانطور كه ابو سمّال اين گونه قراءت كرده است و معناى « حاشا » تنزيهيه اين است كه هرگاه متكلّمى بخواهد كسى را از فعل و صفت بدى مبرّا بداند از اين كلمه استفاده مىكند و خدا را مبرّا و منزّه مىداند از اينكه به آن شخص صفت بدى و توان فعل قبيحى را عطا كند به همين جهت بعد از آن كلمه « اللّه » آورده مىشود بنابراين متكلّم از ريشه و اصل ، آن فعل و صفت قبيح را از ذات آن شخص تكوينا نفى مىكند .
و هي عند المبرّد : و اين قسم نزد مبرّد و ابن جنى و كوفيين مانند قسم اوّل فعل مىباشد و در مقام استدلال بر اين ادعا ، دو دليل بيان داشتهاند :
1 - تصرّف أعراب و ايجاد تغيير در اين قسم به واسطهء حذف الف آخر .
2 - داخلكردن أعراب اين قسم را بر حرف جرّ .
در حالى كه حرف قابليت تصرّف بالحذف و دخول بر هم نوع خود را ندارد .
و هذان الدليلان : بايد توجه داشت كه اين دو دليل به فرض صحّت آن ، حرفيت « حاشا » تنزيهيه را نفى مىكنند لكن فعليت آن را اثبات نمىكند زيرا نفى