لبّك ، لتستقبل بجدّ رأيك من الأمر ما قد كفاك أهل التّجارب بغيته و تجربته ، فتكون قد كفيت مؤونة الطّلب ، و عوفيت من علاج التّجربة ، فأتاك من ذلك ما قد كنّا نأتيه ، و استبان لك ما ربّما أظلم علينا منه .
أى بنى ، إنّى - و إن لم أكن عمّرت عمر من كان قبلى - فقد نظرت فى أعمالهم ، و فكّرت فى أخبارهم ، و سرت فى آثارهم ، حتّى عدت كأحدهم ، بل كأنّى بما انتهى إلىّ من أمورهم قد عمّرت مع أوّلهم إلى آخرهم ، فعرفت صفو ذلك من كدره ، و نفعه من ضرره ، فاستخلصت لك من كلّ أمر نخيله ، و توخّيت لك جميله ، و صرفت عنك مجهوله ، و رأيت - حيث عنانى من أمرك ما يعنى الوالد الشّفيق ، و أجمعت عليه من أدبك - أن يكون ذلك و أنت مقبل العمر ، و مقتبل الدّهر ، ذو نيّة سليمة ، و
شرح
به همين جهت مبادرت به ادب ( آموختن ) تو كردم پيش از آنكه دلت سخت گردد ، و خرد و عقلت گرفتار شود ، تا با كوشش بسيارى كه در اصلاح كار خوددارى مواجه شوى با آنچه آزمودگان گذشته رنج به دست آوردن و تجربهاش را براى تو كشيده و زحمت طلب آن را از دوش تو برداشته و از تجربهاندوزى بىنياز گردى ، و در نتيجه به تو رسيده آنچه را ما بدان رسيدهايم و براى تو آشكار شده آنچه كه احيانا بر ما تاريك بوده .
اى پسرك من ، براستى كه من اگرچه به اندازهء عمر آنها كه پيش از من بودند عمر نكردهام ، ولى در كارهاى آنها نظر كرده و در خبرهاى آنها فكر و انديشه نموده و در آثارشان سير كردهام تا آنجا كه همچون يكى از آنها به شمار درآيم ، و بلكه به واسطهء آنچه از سرگذشتهاى آنها به من رسيده ، گويا از آغاز تا انجامشان با آنها بوده و زندگى كردهام ، و در نتيجه صافهاى آنها را از ناصافىهايش و سودش را از زيانش بازشناختم ، و بههمينجهت است كه من از هر كارى براى تو برگزيدهاش را انتخاب كردم و خوبهايش را برگزيدم ، و آنچه نامعلوم و ناشناخته بود كنار زدم .
و از آنجا كه من نسبت به كار تو عنايت خاصى دارم همانند پدرى دلسوز كه نسبت به فرزند خود عنايت دارد و تصميم به ادب و تربيت تو گرفتهام ، و مناسب چنان ديدم كه اين ادبآموزى در حالى باشد كه به زندگى روآوردهاى و روزگار را تازه دريافتهاى ، و درحالىكه نيّتى سالم و نفسى پاك دارى ( و در آغاز زندگى جوانى هستى ) .