هموم النّاس همّ نفسي ، فصدّقني رأيي و صرفني عن هواي ، و صرّح لي محض أمرى فأفضى بي إلى جدّ لا يكون فيه لعب ، و صدق لا يشوبه كذب . و وجدتك بعضي بل وجدتك كلّي حتّى كأنّ شيئا لو أصابك أصابني ، و كأنّ الموت لو أتاك أتاني ، فعناني من أمرك ما يعنيني من أمر نفسي فكتبت إليك مستظهرا به إن بقيت لك أو فنيت .
فإنّى أوصيك بتقوى اللّه - أى بنى - و لزوم أمره ، و عمارة قلبك بذكره ، و الاعتصام بحبله ، و أىّ سبب أوثق من سبب بينك و بين اللّه إن أنت أخذت به ؟ !
أحى قلبك بالموعظة ، و أمته بالزّهادة ، و قوّة باليقين ، و نوّره بالحكمة ، و ذلّله
شرح
مىدارد ، جز آنكه چون اندوه خودم - نه اندوههاى مردم - منحصر به من گرديده ، و نظرم ( بدان گواهى داده و تصديق كرده ) و از هواى نفس بازم داشته ، و حقيقت كار را برايم آشكار ساخته ، همينها سبب شده تا مرا بهطور جدّى - كه شوخى در آن نباشد - و حقيقتى - كه خلافى در آن وجود نداشته باشد ، بكشاند .
و از آنجا كه تو را جزيى از خود ، بلكه همهء ( وجود ) خود يافتم تا بدانجا كه اگر چيزى به تو رسد به من رسيده ، و چنانى كه اگر مرگ به سراغ تو آيد به سراغ من آمده ، و ازاينرو همان گونه كه در كار خود عنايت دارم در كار تو نيز عنايت دارم ، بدين جهت اين وصيّتنامه را براى تو نوشتم و بدان پشتگرمى دارم ، چه بمانم و چه از دنيا بروم .
اى پسرك من ، تو را سفارش مىكنم به تقواى الهى « 1 » و ملازمت فرمان او و به اينكه دل خود را به ياد او آباد كنى و به ريسمان او چنگ زنى ، و كدام وسيله و سببى محكمتر از وسيلهاى است كه بين تو و خدا باشد اگر آن را بگيرى !
دل خود را به موعظه و اندرز زنده كن ، و به زهد و پارسايى بميران ، و به يقين ( به خدا و
هامش
( 1 ) - شايد معناى تقواى الهى « تقوى اللّه » آن باشد كه تقوا و خويشتندارى از نافرمانى و گناه براى خدا باشد نه براى رياكارى و يا اغراض مادى ديگر ، چون آنها موجب كمال و سازندگى انسان نمىشود و چه قدر فرق است ميان كسى كه شراب را به خاطر زيانهاى جسمانى ننوشد و آنكه به انگيزهء انجام فرمان الهى از آن پرهيز كند ؟ و همچنين همهء اوامر و نواهى حق تعالى .