چو همچون زنان حله ( 1 ) در تن كنم ، * به مردى كجا دفع دشمن كنم ؟
مرا هم رصد گونه ( 2 ) آز و هواست * و ليكن خزينه نه تنها مراست
خزائن پر از بهر لشكر بود * نه از بهر آذين ( 3 ) و زيور بود
سپاهى كه خوشدل نباشد ز شاه ، * ندارد حدود ولايت نگاه
چو دشمن خر روستايى برد ، * ملك باج ( 4 ) ده يك چرا مىخورد ؟
مخالف خرش برد و سلطان خراج ، * چه اقبال ماند در آن تخت و تاج ؟
رعيت درختست ، اگر پرورى * به كام دل دوستان برخورى
به بيرحمى از بيخ و بارش مكن * كه نادان كند حيف ( 5 ) بر خويشتن
مروت نباشد برافتاده زور * برد مرغ دون ، دانه از پيش مور
كسان ، برخورند از جوانى و بخت * كه بر زيردستان نگيرند سخت
اگر زيردستى درآيد ز پاى ، * حذر كن ز ناليدنش بر خداى
چو شايد گرفتن به نرمى ديار ، * به پيكار ، خون از مشامى ( 6 ) ميار
به مردى ( 7 ) ، كه ملك سراسر زمين ، * نيرزد كه خونى چكد بر زمين
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . حله : ( بضم اول ) : جامه فاخر . جمع آن حلل است .
( 2 ) . مرا هم ز صد گونه : در بعضى از نسخهها « مرا هم دو صد گونه » آمده است .
( 3 ) . آذين : لفظ فارسى به معنى زينت . در بعضى از نسخهها آيين به معنى تشريفات ضبط شده است .
( 4 ) . ملك باج ده يك : يعنى مالياتى كه پادشاه از مردم ميگيرد و ده يك درآمد آنان را ميستاند براى دفاع آنان از دشمن است و اگر دشمن چنان تسلط يابد كه خر روستايى را به غارت برد ، ديگر گرفتن ماليات روا نيست ، در بعضى نسخهها « باج و ده يك آمده است » ريشهء واژهء « باج » بمعنى ماليات ، پارسى باستانى است كه معنى اصلى آن بخش كردن و تقسيم است .
( 5 ) . حيف : ستم .
( 6 ) . مشامى : بينى . مراد اين است كه خون ريختن از بينى كسى روا نيست . مشام در اصل با تشديد ميم دوم است و صورت جمع دارد به معنى موضعهاى بوييدن . اما در فارسى در معنى مفرد استعمال مىشود .
( 7 ) . به مردى : قسم به مردى .