أَيَّامٍ
« 1 » - زراره مىگويد : در منزل من معلمى بود كه اظهار تشيع مىكرد گاهى با او مزاح مىكردم و رافضى به او خطاب مىنمودم . چون به منزل بازگشتم ، به او گفتم : اى رافضى ! بيا تا براى تو حديث كنم . به چيزى كه امروز از امامت شنيدم . گفت : چه شنيدى ؟ او را خبر دادم . پس گفت : قبول كن نصيحت مرا . گفتم : بگو گفت : اگر على بن محمد عليه السّلام آنچه گفتى فرموده ، پس احتراز كن و جمعآورى نما آنچه را مالكى ؛ زيرا كه پس از سه روز متوكل خواهد مرد و يا كشته مىشود . پس بر او خشم گرفته دشنام دادم و او را از منزل بيرون نمودم . چون رفت با خود انديشه كردم كه : چه زيان دارد اگر احتياط كنم ؟ اگر راست شد گفتار معلم يا دروغ ، براى من ضررى ندارد . گفت : سوار شدم و رفتم در منزل متوكل و هرچه را آنجا داشتم بيرون آوردم با آنچه در منزلم ذخيره كرده بودم ، آنها را فرستادم نزد خويشانم كه به آنها اعتماد داشتم و نماند در خانه من مگر حصيرى . و چون شب چهارم شد متوكل كشته شد ، خود و مالم محفوظ ماند . آنگاه شيعه شدم و ملازم خدمت امام عليه السّلام شدم و تقاضا نمودم از حضرتش كه در حق من دعا فرمايد كه از دوستان آن حضرت باشم . « 2 »
در بذل و خودگذشتگى امام هادى عليه السّلام براى يكى از شيعيان
در كتاب « كلمه طيبه » حجة الاسلام نورى - نوّر اللّه مرقده - از على بن عيسى اربلى روايت كرده كه : روزى امام على النقى عليه السّلام بيرون رفت از سرمنراى بهسوى قريهاى . پس مردى اعرابى در طلب آن حضرت بود . به او گفتند : در فلان قريه رفته . رو كرد به آنجا تا به خدمت آن جناب رسيد . فرمودند : چه حاجت دارى ؟ عرض كرد : مردى از اعراب كوفه مىباشم كه تمسك دارم به ولايت جدت على بن ابى طالب عليه السّلام و بار شده بر من دين بزرگى كه سنگين است بر من حمل آن و نديدم كسى را جز تو براى اداى آن . حضرت فرمودند : دلخوشدار و او را منزل داد . چون صبح شد حضرت فرمود : به تو وصيتى دارم يعنى سفارشى . زينهار بترس از خداوند كه مرا مخالفت كنى . عرض كرد : مخالفت نمىكنم . پس حضرت به خط مبارك نوشت وثيقهاى را و اعتراف فرمود به اينكه بر ذمه حضرت است از مال اعرابى فلان مبلغ كه زيادتر از دين اعرابى بود . فرمود : بگير اين
هامش
( 1 ) . سورهء هود ( 11 ) ، آيه 65 .
( 2 ) . « انوار البهيه » ص 149 .