اختلاف نقل شده ، مشهورتر آن است كه زوجهاش امّ الفضل از آن حضرت منحرف بود به سبب آنكه آن جناب علاقه به زنان ديگر خود داشت و والدهء امام على النّقى عليه السّلام را بر او ترجيح مىداد و به اين سبب امّ الفضل هميشه از آن حضرت در شكايت بود و در زمان حيات پدرش مكرّر به او شكايت مىكرد و مأمون گوش به سخن او نمىداد و به سبب آنچه كه در حقّ امام رضا عليه السّلام روا داشته بود ديگر تعرّض به اهل بيت رسالت را و اذيّت نمودن آنان را مناسب دولت خود نمىدانست ، مگر يك شب كه امّ الفضل به نزد مأمون رفت و شكايت كرد كه حضرت جواد زنى از اولاد عمّار و ياسر گرفته و بدگويى از آن حضرت كرد ، مأمون چون مست شراب بود خشمگين شده و شمشير خود را برداشت و به بالين آن حضرت آمد و با شمشير فراوان به بدن آن جناب ضربه زد به طورى كه حاضرين گمان كردند كه بدن آن جناب قطعه قطعه گرديد ، وقتى كه صبح شد ديدند آن حضرت سالم است و زخمى در بدن ندارد پس حضرت ، مأمون را نصيحت كرد كه شرب خمر نكند و فرمود : كه چون شب همراهم يك دعايى بود ضررى از آن ضربهها به من نرسيد و آن دعا را تعليم مأمون داد و براى او آن را نوشت و آن دعا معروف است به حرز حضرت جواد عليه السّلام . روشن و مبرهن است كه چون مأمون حضرت جواد عليه السّلام را بعد از فوت پدرش به بغداد طلبيد و دختر خود را تزويج او نمود . آن حضرت زمانى كه در بغداد بود از معاشرت مأمون متنفّر گرديد و از مأمون اجازه خواست و متوجه حجّ بيت اللّه شد و از آنجا به مدينه جدّ خود بازگشت و در مدينه بود تا كه مأمون فوت كرد و معتصم به جاى او نشست و اين در 17 رجب سال 218 ( دويست و هيجده ه - ق ) بود و چون معتصم خليفه شد از بس فضايل و كمالات آن معدن سعادت و خيرات را شنيد آتش حسد در كانون سينهاش روشن شد و در صدد از بين بردن آن حضرت برآمد و آن جناب را به بغداد طلبيد ، حضرت فرزند دلبند خود امام علىّ النّقى را خليفه و جانشين خود قرار داد و ودايع نبوّت و آثار رسالت را به او تسليم فرمود و با او خداحافظى نمود و با دل خونين دورى تربت جدّ خود را اختيار فرموده و روانه
اللئالي المنثورة في الأحراز والأذكار المأثورة ( دستور العمل و مرواريدهاى درخشان ) ( فارسى ) — صفحة 96
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٩٦