الاول ، اينكه نانم بريده مىشود .
الثانى ، اينكه ديگر از عوام الناس كسى به من اعتنائى نمىكند .
الثالث ، اينكه همقطارهاى من از من جلو مىافتند .
الرابع ، اينكه ديگر بالعيان تحكم نمىتوانم بكنم ، امورات شرعيه مىخوابد .
الخامس ، اينكه ملكدارى برايم سخت مىشود ، فتأمّل .
بارى ، دوم از موانع اينكه دو سه بچهء شيرين زبان دارم ، علقهء آنها مانع است .
سوم اينكه ، عادات بدنيه را مشكل است تغيير دادن .
چهارم اينكه ، جماعتى از اهل هند تازه اسلام قبول كردهاند ، گاهى محتاج به بعضى از فروع فقهيه ميشوند ميترسم رجوع به اين ولايت بكنند ، اگر من نباشم ساير علماء از عهده آن مسئلهء فقهيه برنيايند ، يا اينكه در بلد نباشند يا عارضهاى براى آنها رخ داده باشد ، يا تأمل درست نكنند و اين مطلب شكست اسلام باشد ، من راضى نمىشوم .
بارى موانع ديگر را خجالت از اظهارش كشيدم فقس علىهذا فعلل و تفعلل « * » . حرره محمد البهارى
هامش
( * ) فقس علىهذا فعلل و تفعلل : پس بر همين قاعده قياس كن مانند فعلل و تفعلل ( كه در علم صرف از قياسيات است ) .