هامش
-لوح نفس آمد كتاب مُستطاب * فعل و قولت را در اين دفتر بياب
عقل كى از سرّ دل آگه شود * بلكه ز آن مُستهلك و گمره شود
غايب آمد سرّ دل از عقلها * عقلها معزول از سرّ خدا
مُرغ دلهاشان پرد بىپرّوبال * در جهان حق پى قرب و وصال
پرّوبال مرغ دلشان عشق دوست * مىپرد آنجا كه خاطر خواه اوست
پس چرند اندر رياض خلد حق * آن رياضى كان بُرون از نُه طبق
گشته دلهاشان ز وصل حق بهشت * نى بهشتى كآدم از غفلت بهشت
نوش سازند از شراب عارفين * آن شراب عشق ربّ العالَمين
آن شرابى كان فزون از سلسبيل * وان شرابى كو برون از زنجبيل
بى خود و سرمست ياد حق شوند * پس بوصل دوست مُستغرق شوند
حاصل و ميراثشان از اين شراب * شد لسان صدق دل فصل الخطاب
خمر ظاهر گر خرابى مىكُند * بيخ عقل و حسّت از سَر مىكَندياوهگوئى بىشعورى آورد * گنگى و كرّى و كُورى آورد
ز التذاذ ذوق شرب دل مُدام * ناطق آيد دل بحكمتها تمام
يعنى از ذوق شراب معرفت * زايد از دل حكمت افزون از صفت
معرفت همشيره با حكمت بُود * دايهء عشق خُداشان پرورد
زايد از صهباى عشق حق مدام * حكمت و عرفان ز نطق دل تمام
ليك آن حكمت كه آن موهوبى است * مُورث حُسن و بها و خوبى است
حكمت حق فوق علم عقلها است * علمها در جنب نورش بىبها است
پس عيان شد آنكه نطق اوليا * ظاهر آيد از مى عشق خدا
نظمشان و نثرشان از عشق دان * عشق دارد در زبانشان صد زبان
بى خود و هشيار از عشق احَد * عقلشان صد دفتر از حكمت نهد
اربعينى كز خُلوص آرى بجان * چِشمههاى حكمت از دل شد عيان
باز اين اخلاص از عشق است و بس * جز به آن خالص نيايد هيچ كس
نطق و حكمت شاهداتِ صدقشان * آمده اينها ز صدق دل نشان
شاهد حق حكمت عشق احَد * كذب قول مدّعى ظاهر كند
ادّعاى عشق و عرفان آورد * و آنگهى در مرتع حيوان چرد ؟ !
زين حديث جانفزا آمد عيان * راه توحيد خداى بىنشان
خود بدان توحيد حق بىچندوچون * چون شود مُدرَك بعقل و وَهمِ دون-