هامش
-گاه احمر سرخوش چون وَردِ تر * گه زمرّد سبزوش اندر نظر
گاه زرّين چون طلا گه مشك ناب * چُون بنفشه زاب حيوان خورده آب
هفت رنگ آيد عيان از هفت نور * هفت بحر از نور حق يابد ظهور
هر يكى زان بحرها بىمنتها * صاحبِ دل داند ابحارِ خدا
اين بُود ابحارِ اطوارِ قلوب * قلب عارف راست اسرار و غيوب
اين بُود اطوار سبعهء عارفان * اين بُوَد اسرار قلب كاملان
مُختصر كردم كه تا عارف شوى * بر بُطون سرّ خود واقف شوى
اين بُود افلاك روحانىّ جان * اين بُوَد سبع سماوات نهان
انفس و آفاق را يكسان ببين * آنچه در آفاق ، در انفُس يقين
عالم آفاق ظلّ انفُس است * عالَم انفُس ز فيض اقدس است
زين سبب فرمود مولاى جهان * عالَم اكبر در انسان شُد نهان
اكبر از انسان نيامد هيچ شىء * اصل ، انسان ما بقى ظلّاند و فَىء
درد او در اوست درمانش از اوست * وصل او در اوست هجرانش ازوست
از خدا انسان كتابى دان مُبين * مُضمرَات از حرفهايش مُستَبين
كس چه داند قدر انسان اى پسر * تا نگردد قلب او صاحب نظرترجمه و شرح ابيات حسّانبود حسّان مادحِ شاهِ رُسل * مَفخَر اصحاب بينش در سُبُل
حاضر اندر مسجد و آن حادثه * ناظر اندر سُكر و صحو حارثه
چون حكاياتش همه ديد و شنيد * مدح اهل معرفت زو شد پديد
بىتفكّر گُفت شش فرد از نياز * كآوَرَد جان و دل اندر اهتزاز
او بتازى گفت و من با پارسى * تا به كُنه فهم معنايش رسى
« پارسىگو گرچه تازى خوشتر است * عشق را خود صد زبان ديگر است »
قلبهاى عارفان را ديدههاست * جانشان زان مست ديدار خداست
آنچه آنها ديده ، از حسّ كس نديد * بلكه آن سِرّ گوش نتواند شنيد
ديدِ حسّ كى همچو ديد دل بُوَد * ديد حس در پيش دل باطل بُوَد
از زبان معنوى با بىنياز * در مُناجاتند و اسرار و نماز
سِرّ دلهاشان كه آمد بىزبان * از كِرامُ الكاتِبين پنهان بدان
عقل باشد كاتب هر نيك و بد * در قيامت شاهد افعال خود-