هامش
-ديد وجد حارثهء بىتاب را * مىشنيد او همهمهء اصحاب را
گفت آن شه « ما لَكُم و الحارثة » * جذبهء حق در دلش شد حادثه
شد زمام ذوق در صدرش عيان * با رَحاءِ شوقِ حق جولانكُنان
خُورد سازد زين رَحا بذر هوا * جان او از قُدرت عشق خدا
پس بلال از شوق حق شُد در اذان * ز آن اذان در وجد ، جان حاضران
مصطفى شد راز گو اندر نماز * سود بر درگاه حق روى نياز
حارثه حاضر نگشتى آن زمان * در نماز سَروَر پيغمبران
ثابت او در وجد و شوق خُود بُدى * دور خود در مسجد او جولان زدى
آنكه در حق محو با راز و نياز * چُون تواند حاضر آيد در نماز ؟
بر دوام آمد نماز عاشقون * عاشقانش فى صلاة دائِمون
از نماز اصحاب چون فارغ شدند * جُمله گِرد مُصطفى جمع آمدند
ناگهان پُرسيد آن شير خُدا * بهر فهم مردمان از مصطفى
كاى رحاى آسمان گردان ز تو * ارض ساكن عالَم آبادان ز تو
از ره جود و تفضّل بازگو * شرح و وصف اين رَحا را موبهمو
گُفت پيغمبر به او كاى بوتُراب * رازها مكشوف هستت بىحجاب
اين رَحا را خود تو بانى آمدى * از كلامت حارثه مفتون شدى
سنگ آن صدقست و قُطبش عشق حق * از قلادهء حق زمامش با نَسَق
يعنى آنكس را كه صدق و عشقِ دوست * در دل آمد پس زمامش دست اوست
مىكشاند مىدواند در طلب * صدق و عشق حق ، زمامِ دستِ ربّ
از تو شد اين صدق و عشق اى شه عيان * پس زمامش را بدست خود بدان
حبّهاش تخم هواى نفس دون * اين هوا از صدق و عشق آيد زبون
زين هوا ظلمت نمايد آشكار * زين هوا مرآت دل گيرد غبار
چون هوا را صدق و عشق او بخورد * نفس دُونَت از هواى خود بمرد
راه روشن گشت از انوار عشق * رهنماى عشق حق شد نور صدق
باز پرسيدند اصحاب صفا * كز كه گرديده است گردان اين رحى
گفت آن كو شاهد غايب بود * گرچه مطلوبست خود طالب بود
باز پرسيدند كى فارغ شود ؟ * گفت او را شغل ديگر نيست خود
عشق حقّ با عاشقان يار است و بس * عاشقان را عشق حق كار است و بس
بعد از آن افتاد بر رو حارثه * شير حق بر جست از اين حادثه-