هامش
-جَست آن شير خدا چون شير نر * پس به دامان چُست بنهاديش سر
با رداى خويش آن شه پاك كرد * ز آن رخ زيبا غبار و خاك و گرد
مدّتى چشم انَس مَرمود بود * خواست ز آن شه تا شود پرنور زود
خاكِ جولانگاه او را گفت امير * با صفاى نيّت و اخلاص گير
ز آن بيفشان در دو چشم خود غبار * تا شود در روشنى كامل عيار
امتثال امر آن مولا چو كرد * گفت در عُمرم نديدم چشم درد
خاكپاى عاشقان را اى ولد * بين چهسان قدر و بها مولا نهد
عاشقانش را به چشم كم مبين * عاشقان محبوب ربّ العالمين
عاشقان را عزّت از عشق خداست * عزّت عشق خدا بىمُنتهاست
عزّت حق كرده ايشان را عزيز * در پناه ظلّ ايشان مىگريز
تا ببينى جاه و عزّتهاى عشق * سازى آن دم خويش را رسواى عشق
نشنوى از گوش جانت تا ابد * غير صيتِ عشق اللّهُ الصَّمَد
آبرو مىجو مُدام از خاكشان * دل نما مرآت وجه پاكشان
خاكشان بر چشمها دارد شرف * ز آن رَمَدها گردد از وى بر طرف
گفت پيغمبر در آن دم كاى بلال * حاضر آور ظرفى از آب زلال
شستوشو كن دست و رويش را در آن * وان غُساله گير و شو سويم روان
گِرد آورد آنچه او فرموده بود * بستد آن از او ودادش باز زود
زين ترشّح كُن به روى « حارثه » * شاعر آيد او ز سُكر حادثه
يعنى اى عشّاق ، سُكر و صحوتان * هُوشيارى و فنا و محوتان
باشد اينها جُملگى در دست ما * تا شويد از صِدق دل پا بست ما
دست حق بگرفت بازويش بدست * پيش پيغمبر بياورد و نشست
گفت پيغمبر به او كاى « حارثه » * در كُجا بودى تو در اين حادثه
گفت بُودم نزد آن پروردگار * كز مى عشقش شُدم بىاختيار
چون بوصل حق رسيدى بازگو ؟ * پست شد چون پردههاى تو به تو ؟
گُفت كشف آمد تمامىّ حُجب * مرتفع شد پردهها از جذب ربّ
پس عيان شد وجه علّام الغيُوب * ظاهر از مرآت امكان شد وُجوب
چون بديدم روى آن ربّ غفور * زان بجولان آمدم در وجد و شُور
پس نُمود الوانِ نورِ خويشتن * در بُطون سرّ و جان و قلب من
گاه ابيض همچو مه گه زعفران * زردوش مىبود و گاهى ارغوان-