درويشان و مسكينان محشور كن .
( 14 ) و بايزيد مىگويد : اگر خلّت ابراهيم و مناجات موسى و روحانيّت عيسى به تو دهند از او بازمگرد و بدان قانع مشو كه وراء آن كارهاست تا به دنيا چه رسد .
( 15 ) و ابراهيم گفت : خداوندا ، دانى كه بهشت نزديك من ، پر پشّهاى نيرزد در جنب محبّتى كه مرا ارزانى داشتهاى و انسى كه مرا به ذكر خود دادهاى تا به دنيا خود چه رسد .
( 16 ) اى بىدرد ، گويند : بايزيد يك شب در خانه نماز مىكرد ، جمعيّت خاطر و حضور و خضوع و خشوع چنانكه مىبايست و مىتوانست نيافت ، گفت : اين خانه را بجوئيد . جستند ، يك خوشه انگور در او بود ، گفت : در دكّان بقالى نماز را بهتر از اين نتوان كرد . پس بفرمود آن به همسايه دارند ، آنگه نماز با نياز از روى اطمينان قلب بگذرد .
در كتب معتبر مرقوم است كه : بايزيد را دوستى بود كه طوق ارادت وى در گردن افكنده بود و ليكن كما هو حقّه نبود ، مزكّى و عالم بود . گفت : يا شيخ ، سى سال است كه روز ، روزه مىدارم و شب نماز مىكنم ، و آنچه تو مىگوئى مرا هيچ حاصل نمىشود و دانم كه هرچه گوئى راست گوئى .
بايزيد گفت : اگر سيصد سال چنين كنى هم به جايى نرسى . گفت : چرا ؟ گفت :
زيرا كه تو به خود محجوبى . گفت : علاج اين چيست ؟ گفت : نگويم ، از آنكه نتوانى كرد . گفت : نه بگو كه بكنم .
گفت : بگويم و ليكن نكنى . گفت : « اين ساعت برو و موى ريش را بستر و تراش كن و برهنه شو و ازارى در ميان بند و توبرهء گردكان در گردن خود افكن و در محلّه و بازار بگرد و منادى كن كه هر كودكى كه بر من سيلى زند وى را گردكانى دهم ، تا آن كه گردكان تمام و توبره خالى شود . و همچنين نزد قاضى شهر شو . »
مرد گفت : سبحان اللّه ، و لا إله إلّا اللّه ، چيست كه مىگويى ؟
بايزيد گفت : شرك آوردى ، اگر كافرى اين كلمه را بگويد مسلمان شود ، تو كه مسلمان بودى گفتى كافر شدى ، از آنكه از روى عجب و كبر گفتى و خودبينى نمودى .
مرد گفت : چيزى ديگر بگو كه اين نتوانم كرد . بايزيد گفت : علاج تو اين است .
مرد گفت : نتوانم . بايزيد گفت : من خود گفتم كه نتوانى و اين از آن گفت و آن از آن
رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 576
مساهمون: ادهم عزلتى خلخالى
ص٥٧٦