تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل فارسى ادهم خلخالى ( فارسى ) — صفحة 575

مساهمون:

ص٥٧٥
گفت : مىخواهى بدين مقدار نام خويش از دفتر درويشان بيفكنيم . ( 9 ) و يكى از بزرگان دين مىگويد : آن يك نفس سرد كه از دل درويشى برآيد به وقت آرزويى كه از آن عاجز باشد فاضل‌تر است از هزارساله عبادت توانگر . ( 10 ) و يكى از آن صوفى صافى ، بشر حافى ، را گفت كه : بر من دعائى كن كه عيال دارم و هيچ‌چيز ندارم . بشر حافى گفت : در آن وقت كه عيال تو گويد : نان نيست و آرد نيست و تو از آن عاجز باشى و درد آن به تو باز گردد تو دعا كن در آن وقت كه دعاء تو در آن وقت از دعاء من فاضل‌تر و به اجابت نزديكتر بود . ( 11 ) و از يكى از مشايخ دين نقل است كه وى را و عيال وى را سه شبانه روز هيچ‌چيز از هيچ جا نرسيد و روزه را با آب افطار كردند . چون شب سوم شد وى را وجدى و حالى دست داد . و در آن اثناء شوريدگى گفت : خداوندا من كيستم و چه كسم كه بدين دولتم رساندى ، و آنچه با مقتداى متّقين ، پسر ابو طالب كرده بودى با من كردى . من كى قابل خادمى و لايق چاكرى وى هستم .
من كيستم اندر چه شمارم چه كسم * تا همسرى مكانش باشد هوسم در قافله‌اى كه اوست دانم نرسم * اين بس كه رسد ز دور بانگ جرسم
( 12 ) ابراهيم ادهم را گفتند : فقر را چگونه يافتى و قيمت وى چيست ؟ گفت : گلشن معرفت و سراى محبّت و نعمت بىنهايتش يافتم و وى از كمال خوبى قيمت ندارد و ليكن منش ارزان خريدم و مفت به چنگ آوردم و به قليلى كه دادم مالك آن شدم و به حقيرى كه از آن گذشتم بدان پيوستم . گفتند : آن چه بود ؟ گفت : ملك و سلطنت بلخ . ( 13 ) اى عزيز من ، فضل و بزرگى فقر و مسكنت را همين بس است كه محمّد مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، با رتبهء محبّت كه حبيب خدا بود و رسالت كه رسول اللّه بود و أولو العزم كه ناسخ اديان و ملل گذشته بود و خاتمى كه نبوّت و رسالت به دو ختم شد و با آنكه صاحب معراج بود به فقر فخر كرد و به درويشى نازيد و به هيچ‌يك از آنها ننازيد و فخر نكرد ، و از غايت جلال و نهايت جمال و كمال كه آن حضرت را بود ، انبيا طريق ادب مرعى داشتند و گفتند : خداوندا حشر ما را با امّتان محمّد كن . وى با آن سلطنت و شوكت كه وى را بود گفت : خداوندا ، مرا با