تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 949

مساهمون:

ص٩٤٩
توانگرى پنهان كنى در ذل فقر * طوق دولت بسته اندر غل فقر
ضد اندر ضد پنهان مندرج * آتش اندر آب سوزان مندرج

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

روضه اندر آتش نمرود درج * دخلها رويان شده از بذل و خرج

[ انفاق ، به مال بركت مىدهد ]

تا بگفته مصطفى شاه نجاح * السماح يا اولى النعمى رباح
ما نقص مال من الصدقات قط * انما الخيرات نعم المرتبط
جوشش و افزونى زر در زكات * عصمت از فحشا و منكر در صلات
آن زكاتت كيسه‌ات را پاسبان * و آن صلاتت هم ز گرگانت شبان
ميوه‌ى شيرين نهان در شاخ و برگ * زندگى جاودان در زير مرگ
زبل گشته قوت خاك از شيوه‌اى * ز آن غذا زاده زمين را ميوه‌اى

[ حقيقت انسان در جسم او پنهان شده است ]

در عدم پنهان شده موجوديى * در سرشت ساجدى مسجوديى

[ چند تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

آهن و سنگ از برونش مظلمى * اندرون نورى و شمع عالمى
درج در خوفى هزاران ايمنى * در سواد چشم چندان روشنى
اندرون گاو تن شه زاده‌اى * گنج در ويرانه‌اى بنهاده‌اى
تا خرى پيرى گريزد ز آن نفيس * گاو بيند شاه نى يعنى بليس

[ قصهء آن پادشاه و وصيت كردن او سه پسر خود را ]

حكايت آن پادشاه و وصيت كردن او سه پسر خويش را كه در اين سفر در ممالك من فلان جا چنين ترتيب نهيد و فلان جا چنين نواب نصب كنيد اما اللَّه اللَّه به فلان قلعه مرويد و گرد آن مگرديد

[ حكايت در بيان سير و سلوك انسان از مرتبهء صورت به مرتبهء معنا ]

بود شاهى شاه را بد سه پسر * هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر
هر يكى از ديگرى استوده‌تر * در سخا و در وغا و كر و فر

[ چرا به فرزند ، نور چشم و قرّة العين مىگويند ؟ ]

پيش شه شه زادگان استاده جمع * قرة العينان شه همچون سه شمع
از ره پنهان ز عينين پسر * مىكشيد آبى نخيل آن پدر
تا ز فرزند آب اين چشمه شتاب * مىرود سوى رياض مام و باب
تازه مىباشد رياض والدين * گشته جارى عينشان زين هر دو عين
چون شود چشمه ز بيمارى عليل * خشك گردد برگ و شاخ آن نخيل
خشكى نخلش همىگويد پديد * كه ز فرزند آن شجر نم مىكشيد

[ تأثير كائنات در انسان ]

اى بسا كاريز پنهان همچنين * متصل با جانتان يا غافلين
اى كشيده ز اسمان و از زمين * مايه‌ها تا گشته جسم تو سمين
عاريه‌ست اين كم همى بايد فشارد * كانچه بگرفتى همى بايد گزارد
جز نفخت كان ز وهاب آمده‌ست * روح را باش آن دگرها بىهده‌ست
بىهده نسبت به جان مىگويمش * نى به نسبت با صنيع محكمش
بيان استمداد عارف از سرچشمه‌ى حيات ابدى و مستغنى شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه‌هاى آبهاى بىوفا كه علامه ذلك التجافى عن دار الغرور كه آدمى چون بر مددهاى آن چشمه‌ها اعتماد كند در طلب چشمه‌ى باقى دايم سست شود كارى ز درون جان تو مىبايد كز عاريه‌ها ترا درى نگشايد يك چشمه‌ى آب از درون خانه به ز آن جويى كه آن ز بيرون آيد

[ لزوم توكّل بر مسبب الاسباب ]

حبذا كاريز اصل چيزها * فارغت آرد از اين كاريزها

[ سبب پريشانى انسان ، تعلّقات دنيوى است ]

تو ز صد ينبوع شربت مىكشى * هر چه ز آن صد كم شود كاهد خوشى
چون بجوشد از درون چشمه‌ى سنى * ز استراق چشمه‌ها گردى غنى
قرة العينت چو ز آب و گل بود * راتبه‌ى اين قره درد دل بود

[ علم حقيقى ، مفيد است نه علوم عاريتى ]

قلعه را چون آب آيد از برون * در زمان امن باشد بر فزون
چون كه دشمن گرد آن حلقه كند * تا كه اندر خونشان غرقه كند
آب بيرون را ببرند آن سپاه * تا نباشد قلعه را ز آنها پناه
آن زمان يك چاه شورى از درون * به ز صد جيحون شيرين از برون

[ مرگ ، گسلندهء رشتهء آرزوهاست ]

قاطع الاسباب و لشكرهاى مرگ * همچو دى آيد به قطع شاخ و برگ
در جهان نبود مددشان از بهار * جز مگر در جان بهار روى يار
ز آن لقب شد خاك را دار الغرور * كاو كشد پا را سپس يوم العبور
پيش از آن بر راست و بر چپ مىدويد * كه بچينم درد تو چيزى نچيد

[ دنيا طلبان نمىتوانند اندوه را از دل ديگران بزدايند ]

او بگفتى مر ترا وقت غمان * دور از تو رنج و ده كه در ميان
چون سپاه رنج آمد بست دم * خود نمىگويد ترا من ديده‌ام

[ شيطان ، فريبندهء انسان است ]

حق پى شيطان بدين سان زد مثل * كه ترا در رزم آرد با حيل
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 949 | جلال الدين الرومي