هر كه را باشد ز يزدان كار و بار * يافت بار آن جا و بيرون شد ز كار
[ كسى كه از اسرار هستى بويى نبرده ، مگر مىتواند شعور و نطق جمادات را باور كند ؟ ! ]
آن كه او را نبود از اسرار داد * كى كند تصديق او نالهى جماد
گويد آرى نه ز دل بهر وفاق * تا نگويندش كه هست اهل نفاق
گر نيندى واقفان امر كُنْ * در جهان رد گشته بودى اين سخن
[ موقعيّت لرزان اهل قيل و قال در برابر شبهات دينى ]
صد هزاران ز اهل تقليد و نشان * افكندشان نيم وهمى در گمان
كه به ظن تقليد و استدلالشان * قايم است و جمله پر و بالشان
شبههاى انگيزد آن شيطان دون * در فتند اين جمله كوران سر نگون
[ مغالطهكنندگان تكيهگاهى سست دارند ]
پاى استدلاليان چوبين بود * پاى چوبين سخت بىتمكين بود
[ تكيهگاه معرفتى اوليا ، بسيار محكم است ]
غير آن قطب زمان ديدهور * كز ثباتش كوه گردد خيرهسر
[ مغالطهكنندگان ، بصيرت ندارند ]
پاى نابينا عصا باشد عصا * تا نيفتد سر نگون او بر حصا
[ اهل ايمان و عرفان ، صاحبان بصيرتاند ]
آن سوارى كاو سپه را شد ظفر * اهل دين را كيست سلطان بصر
[ اهل قيل و قال در پرتو راهنمايى اهل بصيرت راه مىروند ]
با عصا كوران اگر ره ديدهاند * در پناه خلق روشن ديدهاند
گرنه بينايان بدندى و شهان * جمله كوران مردهاندى در جهان
نى ز كوران كشت آيد نه درود * نه عمارت نه تجارتها و سود
گر نكردى رحمت و افضالتان * در شكستى چوب استدلالتان
[ نقد اصحاب قيل و قال ]
اين عصا چه بود قياسات و دليل * آن عصا كى دادشان بينا جليل
چون عصا شد آلت جنگ و نفير * آن عصا را خرد بشكن اى ضرير
او عصاتان داد تا پيش آمديد * آن عصا از خشم هم بر وى زديد
[ اهميت مرشد و پير ]
حلقهى كوران به چه كار اندريد * ديدبان را در ميانه آوريد
دامن او گير كاو دادت عصا * در نگر كادم چها ديد از عصى
[ به خداوند معجزهآفرين توجّه كن ]
معجزهى موسى و احمد را نگر * چون عصا شد مار و استن با خبر
از عصا مارى و از استن حنين * پنج نوبت مىزنند از بهر دين
[ عقل جزئى نمىتواند احوال عارفانه را تفسير كند ]
گرنه نامعقول بودى اين مزه * كى بدى حاجت به چندين معجزه
هر چه معقول است عقلش مىخورد * بىبيان معجزه بىجر و مد
اين طريق بكر نامعقول بين * در دل هر مقبلى مقبول بين
[ اصحاب قيل و قال نمىتوانند در برابر اهل باطن عرض اندام كنند ]
همچنان كز بيم آدم ديو و دد * در جزاير در رميدند از حسد
هم ز بيم معجزات انبيا * سر كشيده منكران زير گيا
[ عوام فريبى اصحاب قيل و قال ]
تا به ناموس مسلمانى زىاند * در تسلس تا ندانى كه كىاند
همچو قلابان بر آن نقد تباه * نقره مىمالند و نام پادشاه
ظاهر الفاظشان توحيد و شرع * باطن آن همچو در نان تخم صرع
[ رسوايى اصحاب قيل و قال ]
فلسفى را زهره نى تا دم زند * دم زند دين حقش بر هم زند
دست و پاى او جماد و جان او * هر چه گويد آن دو در فرمان او