تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
اين مگر خويش است با آن طوطيك * اين مگر دو جسم بود و روح يك
اين چرا كردم چرا دادم پيام * سوختم بىچاره را زين گفت خام

[ در آفت زبان ]

اين زبان چون سنگ و هم آهن‌وش است * و آن چه بجهد از زبان چون آتش است
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف * گه ز روى نقل و گاه از روى لاف
ز آن كه تاريك است و هر سو پنبه زار * در ميان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومى كه چشمان دوختند * ز آن سخنها عالمى را سوختند
عالمى را يك سخن ويران كند * روبهان مرده را شيران كند

[ همهء روح‌ها در اصل پاك هستند ليكن دچار حجاب نفسانى مىشوند ]

جانها در اصل خود عيسى دمند * يك زمان زخمند و گاهى مرهمند
گر حجاب از جانها برخاستى * گفت هر جانى مسيح آساستى

[ آزمندى مكن تا كلامت مؤثّر افتد ]

گر سخن خواهى كه گويى چون شكر * صبر كن از حرص و اين حلوا مخور

[ صبر ، مطلوب هوشمندان است و شهوت ، مطلوب خامان ]

صبر باشد مشتهاى زيركان * هست حلوا آرزوى كودكان

[ فرجام صبر و فرجام متابعت از هواى نفس ]

هر كه صبر آورد گردون بر رود * هر كه حلوا خورد واپس‌تر رود
تفسير قول فريد الدين عطار قدس اللَّه روحه : تو صاحب نفسى اى غافل ميان خاك خون مىخور كه صاحب دل اگر زهرى خورد آن انگبين باشد

[ تفاوت انسان كامل و ناقص در تمتعات دنيوى ]

صاحب دل را ندارد آن زيان * گر خورد او زهر قاتل را عيان
ز آن كه صحت يافت و از پرهيز رست * طالب مسكين ميان تب در است
گفت پيغمبر كه اى مرد جرى * هان مكن با هيچ مطلوبى مرى
در تو نمرودى است آتش در مرو * رفت خواهى اول ابراهيم شو
چون نه‌اى سباح و نه درياييى * در ميفكن خويش از خود راييى
او ز آتش ورد احمر آورد * از زيانها سود بر سر آورد
كاملى گر خاك گيرد زر شود * ناقص ار زر برد خاكستر شود
چون قبول حق بود آن مرد راست * دست او در كارها دست خداست
دست ناقص دست شيطان است و ديو * ز آن كه اندر دام تكليف است و ريو