تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢

جواب گفتن هدهد طعنه‌ى زاغ را

گفت اى شه بر من عور گداى * قول دشمن مشنو از بهر خداى
گر به بطلان است دعوى كردنم * من نهادم سر ببر اين گردنم
زاغ كاو حكم قضا را منكر است * گر هزاران عقل دارد كافر است
در تو تا كافى بود از كافران * جاى گند و شهوتى چون كاف ران
من ببينم دام را اندر هوا * گر نپوشد چشم عقلم را قضا

[ قضاى الهى ، همه چيز را از اثر مىاندازد ]

چون قضا آيد شود دانش به خواب * مه سيه گردد بگيرد آفتاب
از قضا اين تعبيه كى نادر است * از قضا دان كاو قضا را منكر است

قصه‌ى آدم عليه السلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صريح نهى و ترك تاويل

[ آدم با همهء علمى كه داشت بوسيلهء قضاى الهى ، چشم بصيرتش بسته شد ]

بو البشر كاو علم الاسما بگ است * صد هزاران علمش اندر هر رگ است
اسم هر چيزى چنان كان چيز هست * تا به پايان جان او را داد دست
هر لقب كاو داد آن مبدل نشد * آن كه چستش خواند او كاهل نشد
هر كه آخر مومن است اول بديد * هر كه آخر كافر او را شد پديد
اسم هر چيزى تو از دانا شنو * سر رمز علم الاسما شنو
اسم هر چيزى بر ما ظاهرش * اسم هر چيزى بر خالق سرش
نزد موسى نام چوبش بد عصا * نزد خالق بود نامش اژدها
بد عمر را نام اينجا بت پرست * ليك مومن بود نامش در الست
آن كه بد نزديك ما نامش منى * پيش حق اين نقش بد كه با منى
صورتى بود اين منى اندر عدم * پيش حق موجود نه بيش و نه كم
حاصل آن آمد حقيقت نام ما * پيش حضرت كان بود انجام ما
مرد را بر عاقبت نامى نهد * نه بر آن كاو عاريت نامى نهد
چشم آدم چون به نور پاك ديد * جان و سر نامها گشتش پديد
چون ملك انوار حق در وى بيافت * در سجود افتاد و در خدمت شتافت
مدح اين آدم كه نامش مىبرم * قاصرم گر تا قيامت بشمرم
اين همه دانست و چون آمد قضا * دانش يك نهى شد بر وى خطا

[ ترديد ، آدمى را به كژى كشاند ]

كاى عجب نهى از پى تحريم بود * يا به تاويلى بد و توهيم بود
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 52 | جلال الدين الرومي