تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
گر بدزدى و ز گل من مىبرى * رو كه هم از پهلوى خود مىخورى
تو همىترسى ز من ليك از خرى * من همىترسم كه تو كمتر خورى
گر چه مشغولم چنان احمق نيم * كه شكر افزون كشى تو از نىام
چون ببينى مر شكر را ز آزمود * پس بدانى احمق و غافل كه بود
مرغ ز آن دانه نظر خوش مىكند * دانه هم از دور راهش مىزند

[ چشم چرانى ، شخصيت آدمى را تباه مىكند ]

كز زناى چشم حظى مىبرى * نه كباب از پهلوى خود مىخورى
اين نظر از دور چون تير است و سم * عشقت افزون مىشود صبر تو كم

[ دنيا ، دام دون همّتان است و آخرت ، دام عالى همّتان ]

مال دنيا دام مرغان ضعيف * ملك عقبى دام مرغان شريف
تا بدين ملكى كه او دامى است ژرف * در شكار آرند مرغان شگرف

[ ادامهء حكايت هديه فرستادن بلقيس ]

من سليمان مىنخواهم ملكتان * بلكه من برهانم از هر هلكتان
كاين زمان هستيد خود مملوك ملك * مالك ملك آن كه بجهيد او ز هلك

[ شاهان دنيوى ، اسيران‌اند ]

باژگونه اى اسير اين جهان * نام خود كردى امير اين جهان

[ نكوهش غرور ]

اى تو بنده‌ى اين جهان محبوس جان * چند گويى خويش را خواجه‌ى جهان

دل دارى كردن و نواختن سليمان عليه السلام مر آن رسولان را و دفع وحشت و آزار از دل ايشان و عذر قبول ناكردن هديه شرح كردن با ايشان

اى رسولان مىفرستمتان رسول * رد من بهتر شما را از قبول
پيش بلقيس آن چه ديديد از عجب * باز گوييد از بيابان ذهب

[ اولياى خدا از ثروت‌هاى دنيوى بىنياز هستند ]

تا بداند كه به زر طامع نه‌ايم * ما زر از زر آفرين آورده‌ايم
آن كه گر خواهد همه خاك زمين * سر به سر زر گردد و در ثمين
حق براى آن كند اى زر گزين * روز محشر اين زمين را نقره‌گين
فارغيم از زر كه ما بس پر فنيم * خاكيان را سر به سر زرين كنيم

[ اولياى خدا ، به مردم كيمياگرى روحانى تعليم مىدهند ]

از شما كى كديه‌ى زر مىكنيم * ما شما را كيمياگر مىكنيم

[ پيام اوليا اينست : ملك راستين نه اين سراى كه آن سراى است ]

ترك آن گيريد گر ملك سباست * كه برون آب و گل بس ملكهاست

[ رياست دنيوى ، زندان است ]

تخته بند است آن كه تختش خوانده‌اى * صدر پندارى و بر در مانده‌اى

[ كسى كه حتى بر اعضا و جوارح خود حاكم نيست ، چگونه خود را حاكم مىپندارد ؟ ! ]

پادشاهى نيستت بر ريش خود * پادشاهى چون كنى بر نيك و بد
بىمراد تو شود ريشت سپيد * شرم دار از ريش خود اى كژ اميد

[ خداوند ، ملك حقيقى را به كسانى دهد كه چشم به ظواهر اين دنيا ندوخته‌اند ]

مالك الملك است هر كش سر نهد * بىجهان خاك صد ملكش دهد

[ لذّت معنوى عبادت خالصانه كجا و لذتّ حكومت حكّام كجا ؟ ! ]

ليك ذوق سجده‌اى پيش خدا * خوشتر آيد از دو صد دولت ترا
پس بنالى كه نخواهم ملكها * ملك آن سجده مسلم كن مرا

[ تشنگان قدرت‌هاى دنيوى ، لذّت پرستش خالصانه را نچشيده‌اند ]

پادشاهان جهان از بد رگى * بو نبردند از شراب بندگى
ور نه ادهم‌وار سر گردان و دنگ * ملك را بر هم زدندى بىدرنگ

[ حكّام دنيا چون ذوق معنوى ندارند به عمارت دنيا پرداخته‌اند ]

ليك حق بهر ثبات اين جهان * مهرشان بنهاد بر چشم و دهان
تا شود شيرين بر ايشان تخت و تاج * كه ستانيم از جهان داران خراج

[ حكومت حاكمان ، چند روزه است ]

از خراج ار جمع آرى زر چو ريگ * آخر آن از تو بماند مرده ريگ

[ هر چه براى خود بيندوزى ، بايد روزى آنها را به ديگران واگذار كنى و به روى ]

همره جانت نگردد ملك و زر * زر بده سرمه ستان بهر نظر

[ بصيرت معنوى ، ريسمانى است كه تو را از چاه دنيا مىرهاند ]

تا ببينى كاين جهان چاهى است تنگ * يوسفانه آن رسن آرى به چنگ
تا بگويد چون ز چاه آيى به بام * جان كه يا بشراى هذا لى غلام

[ خاصيت دنيا اينست كه ديدهء باطنى را كژ و وارونه مىكند ]

هست در چاه انعكاسات نظر * كمترين آن كه نمايد سنگ زر

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

وقت بازى كودكان را ز اختلال * مىنمايد آن خزفها زر و مال

[ عارفان ، كيمياگران روحانى هستند ]

عارفانش كيمياگر گشته‌اند * تا كه شد كانها بر ايشان نژند

ديدن درويش جماعت مشايخ را در خواب و در خواست كردن روزى حلال بىمشغول شدن به كسب و از عبادت ماندن و ارشاد ايشان او را و ميوه‌هاى تلخ و ترش كوهى بر وى شيرين شدن به داد آن مشايخ

[ حكايت در اينكه عارفان كيمياگران روحانىاند و زخارف دنيوى در نظرشان هيچ است ]

آن يكى درويش گفت اندر سمر * خضريان را من بديدم خواب در
گفتم ايشان را كه روزى حلال * از كجا نوشم كه نبود آن و بال
مر مرا سوى كهستان راندند * ميوه‌ها ز آن بيشه مىافشاندند
كه خدا شيرين بكرد آن ميوه را * در دهان تو به همتهاى ما
هين بخور پاك و حلال و بىحساب * بىصداع و نقل و بالا و نشيب

[ عارفان ، طالب كرامت و خارق عادت نيستند زيرا كرامت ، مصداق مكر خفى خدا و استدراج است ]

پس مرا ز آن رزق نطقى رو نمود * ذوق گفت من خردها مىربود
گفتم اين فتنه‌ست اى رب جهان * بخششى ده از همه خلقان نهان
شد سخن از من دل خوش يافتم * چون انار از ذوق مىبشكافتم

[ ذوق معنوى حتى از لذات بهشتى نيز برتر و بالاتر است ]

گفتم ار چيزى نباشد در بهشت * غير اين شادى كه دارم در سرشت
هيچ نعمت آرزو نايد دگر * زين نپردازم به جوز و نيشكر
مانده بود از كسب يك دو حبه‌ام * دوخته در آستين جبه‌ام
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 517 | جلال الدين الرومي