من خليلم تو پسر پيش بچك * سر بنه إني أراني أذبحك
سر به پيش قهر نه دل بر قرار * تا ببرم حلقت اسماعيلوار
سر ببرم ليك اين سر آن سرى است * كز بريده گشتن و مردن برى است
ليك مقصود ازل تسليم تست * اى مسلمان بايدت تسليم جست
[ ادامهء حكايت كدبانو و نخود ]
اى نخود مىجوش اندر ابتلا * تا نه هستى و نه خود ماند ترا
[ سير تكاملى موجود ، از جمادى تا مرتبهء انسانى ]
اندر آن بستان اگر خنديدهاى * تو گل بستان جان و ديدهاى
گر جدا از باغ آب و گل شدى * لقمه گشتى اندر احيا آمدى
شو غذا و قوت و انديشهها * شير بودى شير شو در بيشهها
از صفاتش رستهاى و اللَّه نخست * در صفاتش باز رو چالاك و چست
ز ابر و خورشيد و ز گردون آمدى * پس شدى اوصاف و گردون برشدى
آمدى در صورت باران و تاب * مىروى اندر صفات مستطاب
جزو شيد و ابر و انجمها بدى * نفس و فعل و قول و فكرتها شدى
هستى حيوان شد از مرگ نبات * راست آمد اقتلوني يا ثقات
چون چنين بردى است ما را بعد مات * راست آمد إن في قتلي حيات
[ طعام پاكان ، معنويات است ]
فعل و قول و صدق شد قوت ملك * تا بدين معراج شد سوى فلك
آن چنان كان طعمه شد قوت بشر * از جمادى بر شد و شد جانور
اين سخن را ترجمهء پهناورى * گفته آيد در مقام ديگرى
[ هر كس در اين دنيا تجارتى دارد ]
كاروان دايم ز گردون مىرسد * تا تجارت مىكند وا مىرود
[ فضيلت مرگ اختيارى ]
پس برو شيرين و خوش با اختيار * نه به تلخى و كراهت دزدوار
[ اصلاح فرد و جامعه منوط به نقد سازنده است ]
ز آن حديث تلخ مىگويم ترا * نا ز تلخيها فرو شويم ترا
ز آب سرد انگور افسرده رهد * سردى و افسردگى بيرون نهد
تو ز تلخى چون كه دل پر خون شوى * پس ز تلخيها همه بيرون روى
تمثيل صابر شدن مومن چون بر سر و خير بلا واقف شود
[ تمثيل انسان ناقص ]
سگ شكارى نيست او را طوق نيست * خام و ناجوشيده جز بىذوق نيست
[ تسليم بنده به ابتلائات الهى جهت كمال يافتن ]
گفت نخود چون چنين است اى ستى * خوش بجوشم ياريم ده راستى
تو در اين جوشش چو معمار منى * كفچليزم زن كه بس خوش مىزنى
[ لزوم رياضت نفس امّاره به زبان تمثيل ]
همچو پيلم بر سرم زن زخم و داغ * تا نبينم خواب هندستان و باغ
تا كه خود را در دهم در جوش من * تا رهى يابم در آن آغوش من
ز انكه انسان در غنا طاغى شود * همچو پيل خواب بين ياغى شود
پيل چون در خواب بيند هند را * پيلبان را نشنود آرد دغا