تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
آب گل خواهد كه در دريا رود * گل گرفته پاى آب و مىكشد
گر رهاند پاى خود از دست گل * گل بماند خشك و او شد مستقل
آن كشيدن چيست از گل آب را * جذب تو نقل و شراب ناب را

[ شهوات ، مست‌كننده است ]

همچنين هر شهوتى اندر جهان * خواه مال و خواه جان و خواه نان
هر يكى زينها ترا مستى كند * چون نيابى آن خمارت مىزند

[ هر آنچه تصاحبش تو را شادمان نمايد ، فقدانش نيز تو را اندوهناك كند ]

اين خمار غم دليل آن شده ست * كه بد آن مفقود مستىات بده ست

[ لزوم قناعت ]

جز به اندازه‌ى ضرورت زين مگير * تا نگردد غالب و بر تو امير

[ نقد آنان كه نسبت به اوليا بىنيازى نشان مىدهند ]

سر كشيدى تو كه من صاحب دلم * حاجت غيرى ندارم واصلم
آن چنان كه آب در گل سر كشد * كه منم آب و چرا جويم مدد
دل تو اين آلوده را پنداشتى * لاجرم دل ز اهل دل برداشتى

[ دلى كه شيفتهء هوس‌هاست ، دل حقيقى نيست ]

خود روا دارى كه آن دل باشد اين * كاو بود در عشق شير و انگبين

[ سبب لذت ، امرى درونى است ]

لطف شير و انگبين عكس دل است * هر خوشى را آن خوش از دل حاصل است

[ دل انسان كامل ، اصل جهان است ]

پس بود دل جوهر و عالم عرض * سايه‌ى دل چون بود دل را غرض

[ دلى كه شيفتهء هوس‌هاست ، دل نيست ]

آن دلى كاو عاشق مال است و جاه * يا زبون اين گل و آب سياه
يا خيالاتى كه در ظلمات او * مىپرستدشان براى گفت‌وگو

[ دل راستين ، مظهر حضرت حق است ]

دل نباشد غير آن درياى نور * دل نظر گاه خدا و آن گاه كور
نى دل اندر صد هزاران خاص و عام * در يكى باشد كدام است آن كدام
ريزه‌ى دل را بهل دل را بجو * تا شود آن ريزه چون كوهى از او

[ دل انسان كامل ، محيط بر هستى است ]

دل محيط است اندر اين خطه‌ى وجود * زر همىافشاند از احسان و جود
از سلام حق سلامتها نثار * مىكند بر اهل عالم ز اختيار

[ انسان به قدر نياز و طلب خود از افاضات الهى بهره‌مند مىشود ]

هر كه را دامن درست است و معد * آن نثار دل بدان كس مىرسد

[ گناه ، دل را جريحه‌دار مىكند ]

دامن تو آن نياز است و حضور * هين منه در دامن آن سنگ فجور
تا ندرد دامنت ز آن سنگها * تا بدانى نقد را از رنگها

[ تشبيه اهل دنيا به اطفال بازيگوش ]

سنگ پر كردى تو دامن از جهان * هم ز سنگ سيم و زر چون كودكان
از خيال سيم و زر چون زر نبود * دامن صدقت دريد و غم فزود
كى نمايد كودكان را سنگ سنگ * تا نگيرد عقل دامنشان به چنگ

[ پيرى به عقل است نه موى سفيد ]

پير عقل آمد نه آن موى سپيد * مو نمىگنجد در اين بخت و اميد